رجوع به : ز مرد و گيه سبز . . . ، شود .
نيكنام از صحبت نيكان شوى همچو از پيغمبر تازى بلال .
ناصر خسرو رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
نيكنامى خواهى ايدل با بدان صحبت مدار
. . . خودستائى جان من برهان نادانى بود . )
حافظ . رجوع به آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
نيكوان رفتند و سنتها بماند وز لئيمان ظلم و لعنتها بماند .
مولوى .
رجوع به : افسانهء نيك شو . . . ، شود .
نيك و بد اندر جهان بگذرد .
زمانه دم ماهى بشمرد كه . . . )
فردوسى .
نيك و بد چون همىببايد مرد خنك آنكس كه گوى نيكى برد .
سعدى .
رجوع به : بگيتى جز از دست نيكى . . . ، شود .
نيك و بد روزگار در گذر است .
تمثل :
بد آن جوان كه ورا درگذشت عمر عزيز * نشد خطير و هنوزش ز كار بىخبر است
چو گوئيش كه سرى جوى و سرورى گويد * خمش كه نيك و بد روزگار در گذر است
هر آن حكيم كه اين گفت راست گفت و درست * و ليك معنى او را بگونهء دگر است
اگر جهان گذرانست پس به نيكى به * كه نوشدارو بهتر ز زخم نيشتر است
ز بددليش چنين گويدت نه از ره عقل * رضا بذلت از بددلى مهين اثر است .
بديع الزمان .
نيك و بد ناشنوده كى ماند .
به دو نيك تو هردو مىشنوم . . . )
اديب صابر .
رجوع به : اگر چند پنهان كند مرد . . . ، شود .
نيك و بد هردو توان كرد و ليكن بىشك نيك دشوار توان كردن و بد سخت آسان .
فرخى .
( نيكو بود داد ناخواسته .
ببايدش دادن بسى خواسته كه . . . )
دقيقى .
نيكو ثمر شو ايراك مردم بجز ثمر نيست
. . . آن را كه در دماغش مر ديو را ممر نيست . )
ناصر خسرو .
نيكو سخنى بايد تا از خاموشى به باشد .
نقل از ادب ابوخير .
نيكو شدن به نسبت نيكو نه نيكويست بو جهل و بو لهب همه خويش پيمبرند .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . شود .
نيكو نباشد كه مى را بود بر خرد قهرمانى .
( معربد نباشم كه . . . ) عمعق .