نيست بر مكيان طواف وداع .
گر نكردم وداع معذورم . . . )
شرف شفروه .
نيست بلطف پردهنشين شوخچشم بازارى .
كجا رسد بجمال تو آفتاب كه . . . )
رفيع الدين لنبانى .
نيست بوس كون خر با چاشنى
اين يقين دان گر لطيف و روشنى . . . * سبلتت گنده كند بىفايده
جامه از ديگش سيه بىمائده . )
مولوى .
نيست بىرنج راحت دنيا
. . . خنك آنكس كه هردو كرد رها . )
سنائى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
نيست بىغم در اين زمانه نشاط نيست بىشب در اين جهان يك روز .
عبد الواسع جبلى . رجوع به : اندر پس هر خنده دو صد . . . ، شود .
نيست بىفضل را توانگرئى .
نيست بهتر ز فضل سرورئى . . . * مرد بىفضل گرچه پادشه است
پيش دانادلان گداى ره است .
مكتبى .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
نيست تاوان بر سرشك ابر و نور آفتاب گر ز خارستان و شورستان برون نايد گيا .
معزى .
نيست جز دندان شكستن چارهء كج بحث را از دم عقرب گره نتوان گشود الا به سنگ
صائب .
نظير : و نقاوة ما ذكره الشيخ فى الشفاء لسبيل مقابيح السوفسطائية . . . ان يكلفوا بدخول النار اذ النار و اللانار واحد و يضربوا فأن الالم و اللا الم واحد . نقل از اسفار ملا صدرى .
نيست جز قاعدهء بىخردى از طمع بندگى همچو خودى .
جامى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
نيست دانا برابر نادان اين مثل زد خداى در قرآن .
از قرة العيون .
اقتباس از آيهء شريفهء :
هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ .
سورهء 39 . آيهء 12 .
نيست در بىهنرى آفت نخوت صائب شكوه از بخت مكن گر هنرى نيست ترا .
( ايكه از عالم معنى خبرى نيست ترا * بهتر از مهر خموشىگرى نيست ترا
اگر از خويش برون آمدهاى چون مردان * باش آسوده كه ديگر سفرى نيست ترا
بگسل از خويش بهر خار كه خواهى پيوند * كه درين ره ز تو ناسازترى نيست ترا
بر شكست قفس جسم آزان ميلرزى * كه سزاوار چمن بال و پرى نيست ترا