چو سير كوفته دارد سر ستمپيشه * خبر دهد ستمانديش را ز نرخ پياز .
سوزنى .
ور بپرسيش يكى مشكل گويدت بخشم * سخن رافضيان است كه آوردى باز
بسؤال تو چو درمانده بگويد بنشاط * بر پيمبر صلواتى خوش خواهم باواز
صبر كن بر سخن سردش زيرا كان ديو * نيست آگاه هنوز اى پسر از نرخ پياز .
ناصر خسرو .
رجوع به : نرخ لوبيا را ندانى ، شود .
نيستى پخته تا بگوئى خام .
فرخى .
نيستى ديوانه بر آتش چرا غلطى همى نيستى پروانه گرد شمع چون جولان كنى .
عنصرى .
نيستى و نابرخوردارى .
از مجموعهء امثال طبع هند .
نيشتر خورى ار بيشتر خورى حلوا .
بتلخ و ترش رضا ده بخوان گيتى بر كه . . . )
خاقانى . رجوع به : دنيا عسل است . . . ، شود .
نيش عقرب نه از ره كين است اقتضاى طبيعتش اين است .
سعدى .
نظير :
همچو كژدم كو گزد پاى فتى * نارسيده از وى او را آفتى
يا چو ديوى كو عدوى جان ماست * نارسيده زحمتش از ما و كاست .
مولوى .
نيشكر بنرويد ز بيخ اشتر غاز .
ز حاسدان شتردل مدار مردى چشم كه . . . )
ظهير فاريابى .
نيشكر عقرب جراره شد اندر اهواز .
نىشكر نى ليك در صورت نيند .
لايق اين حضرت پاكى نيند . . . )
مولوى .
نيش و دم مار و دم كژدم بستن بتوان نتوان زبان مردم بستن
( پل بر زبر محيط قلزم بستن * راه گردش بچرخ انجم بستن . . . )
مشربا ؟
رجوع به : در دروازهها را . . . ، شود .
نيك ار كنى بجاى تو نيكى كنند باز ور بد كنى بجاى تو از بد بتر كنند .
جامع التمثيل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نيك است و بد است مردم گيتى بد را بگذار و نيك را بگزين .
معزى .
نيك است هر آن بد كه به بيدادگر آيد .
بد كن بعدو دادگرا تا بتوانى . . . )
قاآنى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
نيك با بد بود ز روى شمار نيكى بىبدى تو چشم مدار .
سنائى .
رجوع به : گنج و مار و گل و خار و . . . ، شود .