تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1873

مساهمون:

ص١٨٧٣
چو سير كوفته دارد سر ستم‌پيشه * خبر دهد ستم‌انديش را ز نرخ پياز .
سوزنى .
ور بپرسيش يكى مشكل گويدت بخشم * سخن رافضيان است كه آوردى باز بسؤال تو چو درمانده بگويد بنشاط * بر پيمبر صلواتى خوش خواهم باواز صبر كن بر سخن سردش زيرا كان ديو * نيست آگاه هنوز اى پسر از نرخ پياز .
ناصر خسرو . رجوع به : نرخ لوبيا را ندانى ، شود .

نيستى پخته تا بگوئى خام .

فرخى .
نيستى ديوانه بر آتش چرا غلطى همى نيستى پروانه گرد شمع چون جولان كنى . عنصرى .

نيستى و نابرخوردارى .

از مجموعهء امثال طبع هند .

نيشتر خورى ار بيشتر خورى حلوا .

بتلخ و ترش رضا ده بخوان گيتى بر كه . . . )
خاقانى . رجوع به : دنيا عسل است . . . ، شود .
نيش عقرب نه از ره كين است اقتضاى طبيعتش اين است . سعدى . نظير :
همچو كژدم كو گزد پاى فتى * نارسيده از وى او را آفتى يا چو ديوى كو عدوى جان ماست * نارسيده زحمتش از ما و كاست .
مولوى .

نيشكر بنرويد ز بيخ اشتر غاز .

ز حاسدان شتردل مدار مردى چشم كه . . . )
ظهير فاريابى .

نيشكر عقرب جراره شد اندر اهواز .

نىشكر نى ليك در صورت نيند .

لايق اين حضرت پاكى نيند . . . )
مولوى .
نيش و دم مار و دم كژدم بستن بتوان نتوان زبان مردم بستن
( پل بر زبر محيط قلزم بستن * راه گردش بچرخ انجم بستن . . . )
مشربا ؟ رجوع به : در دروازه‌ها را . . . ، شود .
نيك ار كنى بجاى تو نيكى كنند باز ور بد كنى بجاى تو از بد بتر كنند . جامع التمثيل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نيك است و بد است مردم گيتى بد را بگذار و نيك را بگزين . معزى .

نيك است هر آن بد كه به بيدادگر آيد .

بد كن بعدو دادگرا تا بتوانى . . . )
قاآنى . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
نيك با بد بود ز روى شمار نيكى بىبدى تو چشم مدار . سنائى . رجوع به : گنج و مار و گل و خار و . . . ، شود .