( . . . هركه اين آب خورد باقى ماند * چشم او بر جمال ساقى ماند
مدد روح كن ز دانش و دين * تا شوى همعنان روح امين . )
اوحدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
نيست آرى به ز ويرانى نگهبانى دگر .
از خرابى كس نميگردد بگرد خانهام . . . )
كمالى .
نيست آن باد بادبيزن را كه رخ چرخ پر غبار كند .
عمادى شهريارى .
نيست آنسوتر ز عبادان دهى .
بر فراز همت او نيست جاى . . . )
منوچهرى .
رجوع به : ليس وراء عبادان قرية ، شود .
نيست از بهر آسمان ازل نردبان پايه به ز علم و عمل .
سنائى .
رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود .
نيست از داد پيش كه و مه هيچ پيرايه مر شاه را به .
بديع الزمان .
نيست از عاشق كسى ديوانهتر عقل از سوداى او كور است و كر
( عشق را در پيچش خود يار نيست * محرمش در ده يكى ديار نيست . . .
ز آنكه اين ديوانگى عام نيست * طب را ارشاد اين احكام نيست
گر طبيبى را رسد زينگون جنون * دفتر طب را فروشويد به خون . )
مولوى .
نيست از علم جز سعادت نفس نيست از جهل جز شقاوت جان .
( علم دريست نيك با قيمت * جهل درديست سخت بىدرمان . . . )
از تاج المآثر .
نيست اندر جهان چو خرسندى .
بقضائى كه رفت خرسندم . . . )
مسعود سعد .
رجوع به : در اين بازار اگر سوديست . . . ، شود .
نيست اندر زمانه محمودى ورنه هر گوشهاى و عنصرى است
( عنصرى گر بشعر مى صله يافت * نه ز ابناى عصر برترى است . . . )
انورى .
قطعه بنام اين يمين نيز مضبوط است . نظير :
شنيدم كه از نقره زد ديگدان * ز زر ساخت آلات خوان عنصرى
بدانش توان عنصرى شد و ليك * بدولت شدن چون توان عنصرى .
خاقانى .
نيست بافنده كس بدستافزار نه بماكو نورد و پاافشار .
شيخ آذرى .
نيست برتر از كمال الا زوال .
يافت اندر عهد او ايمان كمال . . . )
عطار .
رجوع به : اذا تم امر . . . ، شود .
نيست بر ظالم از تن و زن و مال جز مگر خونش هيچ چيز حلال .
سنائى .
نيست بر عقل مير هيچ دليل راهبرتر ز نامههاى دبير .
ناصر خسرو .