تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1869

مساهمون:

ص١٨٦٩
( . . . هركه اين آب خورد باقى ماند * چشم او بر جمال ساقى ماند مدد روح كن ز دانش و دين * تا شوى همعنان روح امين . )
اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .

نيست آرى به ز ويرانى نگهبانى دگر .

از خرابى كس نميگردد بگرد خانه‌ام . . . )
كمالى .
نيست آن باد بادبيزن را كه رخ چرخ پر غبار كند . عمادى شهريارى .

نيست آنسوتر ز عبادان دهى .

بر فراز همت او نيست جاى . . . )
منوچهرى . رجوع به : ليس وراء عبادان قرية ، شود .
نيست از بهر آسمان ازل نردبان پايه به ز علم و عمل . سنائى . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود .
نيست از داد پيش كه و مه هيچ پيرايه مر شاه را به . بديع الزمان .
نيست از عاشق كسى ديوانه‌تر عقل از سوداى او كور است و كر
( عشق را در پيچش خود يار نيست * محرمش در ده يكى ديار نيست . . . ز آنكه اين ديوانگى عام نيست * طب را ارشاد اين احكام نيست گر طبيبى را رسد زينگون جنون * دفتر طب را فروشويد به خون . )
مولوى .
نيست از علم جز سعادت نفس نيست از جهل جز شقاوت جان .
( علم دريست نيك با قيمت * جهل درديست سخت بىدرمان . . . )
از تاج المآثر .

نيست اندر جهان چو خرسندى .

بقضائى كه رفت خرسندم . . . )
مسعود سعد . رجوع به : در اين بازار اگر سوديست . . . ، شود .
نيست اندر زمانه محمودى ورنه هر گوشه‌اى و عنصرى است
( عنصرى گر بشعر مى صله يافت * نه ز ابناى عصر برترى است . . . )
انورى . قطعه بنام اين يمين نيز مضبوط است . نظير :
شنيدم كه از نقره زد ديگدان * ز زر ساخت آلات خوان عنصرى بدانش توان عنصرى شد و ليك * بدولت شدن چون توان عنصرى .
خاقانى .
نيست بافنده كس بدست‌افزار نه بماكو نورد و پاافشار . شيخ آذرى .

نيست برتر از كمال الا زوال .

يافت اندر عهد او ايمان كمال . . . )
عطار . رجوع به : اذا تم امر . . . ، شود .
نيست بر ظالم از تن و زن و مال جز مگر خونش هيچ چيز حلال . سنائى .
نيست بر عقل مير هيچ دليل راهبرتر ز نامه‌هاى دبير . ناصر خسرو .