نيك باشى و بدت گويد خلق به كه بد باشى و نيكت دانند .
سعدى .
نيكبخت آن است كه از حال ديگران پند گيرد و بدبخت آنك از حال او پند گيرند .
منسوب به : بطلميوس از تاريخ گزيده . رجوع به : پند گير از مصائب دگران . . . ، شود :
نيكبخت آن كسى كه داد و بخورد شوربخت آنكه او نخورد و نداد .
( شاد زى با سياهچشمان شاد * كه جهان نيست جز فسانه و باد
ز آمده شادمان نبايد بود * وز گذشته نكرد بايد ياد . . .
من و آن جعد موى غاليهبوى * من و آن ماهروى حورنژاد
باد و ابر است اين جهان فسوس * باده پيش آر هرچه باداباد . )
رودكى .
نظير : نيكبخت آنكه خورد و كشت بدبخت آنكه مرد و هشت . سعدى .
نيكبختى هركه را باشد همه زان سر بود
. . . كارزان سر نيك باشد گر نميدانى بدان . )
فرخى . رجوع به : السعيد سعيد فى بطن امه . . . ، شود .
نيكتر آيد بازمايش دانا
. . . تيزتر آيد بآزمايش پولاد . )
ملك الشعراء بهار .
نيك چون با بد نشيند بد شود .
هست تنهائى به از ياران بد . . . )
رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود .
نيكخواهان دهند پند و ليك نيكبختان بوند پندپذير
( . . : پند من گرچه نيكخواه توام * كى كند در تو سنگدل تاثير . )
نيكخو گشتى چو كوته كردى از هركس طمع پيشرو گشتى چو كردى عاقلانرا پسروى .
ناصر خسرو .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
نيكدل باش تا نيكبين باشى .
از قابوسنامه .
نيك و بد مرو كه نيك و بد است كه ز ما يادگار ميماند .
مسعود سعد .
رجوع به : الناس احاديث . . . ، شود .
نيك سهل است زنده بيجان كرد مرده را ليك زنده نتوان كرد
( . . . شرط عقل است صبر تيرانداز * كه چو رفت از كمان نيايد باز . )
سعدى .
رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
نيك ماند سير در ظاهر به سوسن ليك باز چون ببوئى دور باشد پايهء سوسن ز سير .
سنائى .