رجوع به : ابى اللّه ان يجرى . . . ، شود .
معدهء جوان سنگ را آب مىكند .
جوانان گاهى طعام دير هضم و ناگوار را به آسانى توانند گذرانيدن .
معده حلوائى بود حلوا كشد معده سكبائى بود سكبا كشد .
مولوى .
معدهاى را كه در او سنگ همىبگدازد كى توان كرد چنين معده چنان آسان سير .
كافى خراسانى مشهور بكافرك .
معدهء ليز و آب هندوانه
!
معراج زنبارگى مخنثى است .
معرف از معرف اجلى بايد .
هرآن چيز كت دل به دو رهبر است * به چيزىشناسى كز آن بهتر است
خدا از خرد برتر و از روان * بچه چيز دانستن او را توان .
كل من يرتقى اليه بوهم * من جلال و رفعة و سناء
فالذى ابدع البرية اعلى * منه سبحان مبدع الاشياء .
رجوع به : مشبه به از . . . ، شود .
معرفت در دل شكسته طلب
ذكر او از زبان بسته طلب . . . )
سنائى .
معرف مرد گذشتهء مرد است .
معشوق خوبروى چه محتاج زيور است .
گيسوت عنبرينه و گردن تمام عود . . . )
سعدى .
نظير :
چشمى كه دلى برد بتاراج * دانى كه بسرمه نيست محتاج
ور وسمه كنى بر ابروى زشت * چون سبزه بود به روى انگشت .
امير خسرو .
رجوع به : حاجت مشاطه نيست . . . ، شود .
معشوق من است آنكه بنزديك تو زشت است .
اى سير ترا نان جوين خوش ننمايد . . . )
سعدى . رجوع به : اى سير . . . ، شود .
معشوقهء بىعيب مجوى .
شيخ ابو سعيد ابو الخير . از اسرار التوحيد .
معشوقه كار افتاده به دل برده دلداده به
. . . افكنده و افتاده به مجروح و بر كف خنجرش . )
نشان .
معشوقه كه دير دير بينند آخر كم از آنكه سير بينند .
سعدى .
نظير :
دير آمدى اى نگار سرمست * زودت ندهيم دامن از دست .
معلف اسبان تازيرا خران بگرفتهاند در چنين تشويش ملك اى زيركان افسار كو .
سنائى .