تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1848

مساهمون:

ص١٨٤٨
لرى به شهر خربزه‌اى خريد تا زن را ارمغان برد در راه خيال ترى و شيرينى خربزه خار خارى صعب در دل مرد افكنده بود و هم شرم داشت تهيدست باز خانه شدن عاقبت فريب نفس لوامه را انديشيد كه خربزه ببرم و برسم خانان ورقى تنك از آن برگيرم و باقى هم در راه بنهم تا عابران گمان برند خانى از اينجا گذشته است ، و همچنان كرد . البته بدين اندك مايه آتش آز او فروننشست گفت گوشت خربزه نيز بخورم تا گويند خان را چاكرى نيز در ملازمت بوده است . سپس آهنگ خوردن پوست كرد و گفت اين نيز به كار برم تا پندارند مگر خان اسبى هم داشته است . و به آخر فضول را نيز از تخم و رطوبت يك جا ببلعيد و گفت : اكنون نه خانى آمده و نه خانى رفته است .
نه خرد جستن مراد خود است از دو بد به برون كنى خرد است . سنائى .
نه خرسندى و بردبارى ز مرد همه نيك باشد بدرمان درد بسى بردباريست كز بددليست بسى نيز خرسندى از كاهليست . اسدى .

نه خرى افتاده نه خيكى دريده .

تمثل .
مرغى انگاشتم نشست و پريد * نه خر افتاده شد نه خيك دريد .
نظامى .
يكباره دلش ز پا درافتاد * هم خيك دريد و هم خر افتاد ،
نظامى . نظير : نه دوغى ريخته نه دوشابى . لم تفاتى فهاتى .
نه خسروستى مانا كه دزد راهزن است كسى كه نان رعيت همىنهد بر خوان . بديع الزمان .

نه خنده است دندان نمودن ز شير .

نبايد شد از خندهء شه دلير . . . ، )
اسدى . رجوع به : بدان كز همه چيزها . . . ، شود .

نه خوار گردد هرچيز كان شود بسيار ؟

ز فر جود تو شد خوار در جهان زر و سيم . . . )
ابو حنيفهء اسكافى .

نه خوب آيد از شاه گفتار خام .

همانروز پيمان من شد تمام . . . )
فردوسى .
نه خود پيل و ور خود پيل‌گيرى چو نمرودى بسار خكى بميرى . شيخ عطار . سارخك پشه است .

نه خود خورم ، نه كس دهم ، گنده كنم ، بسك دهم .

نه دانا بود مردم جنگجوى .

جز از آشتى ما نبينيم روى . . . )
فردوسى .
نه دانش باشد آن كسرا نه فرهنگ كه وقت آشتى پيش آورد جنگ نه دانش روى برتابد قضا را نه مردى دست درپيچد بلا را . ويس و رامين . نظير :
نه از دانش دگر گردد سرشته * نه از مردى دگر گردد نبشته .
ويس و رامين .