لرى به شهر خربزهاى خريد تا زن را ارمغان برد در راه خيال ترى و شيرينى خربزه خار خارى صعب در دل مرد افكنده بود و هم شرم داشت تهيدست باز خانه شدن عاقبت فريب نفس لوامه را انديشيد كه خربزه ببرم و برسم خانان ورقى تنك از آن برگيرم و باقى هم در راه بنهم تا عابران گمان برند خانى از اينجا گذشته است ، و همچنان كرد . البته بدين اندك مايه آتش آز او فروننشست گفت گوشت خربزه نيز بخورم تا گويند خان را چاكرى نيز در ملازمت بوده است . سپس آهنگ خوردن پوست كرد و گفت اين نيز به كار برم تا پندارند مگر خان اسبى هم داشته است . و به آخر فضول را نيز از تخم و رطوبت يك جا ببلعيد و گفت : اكنون نه خانى آمده و نه خانى رفته است .
نه خرد جستن مراد خود است از دو بد به برون كنى خرد است .
سنائى .
نه خرسندى و بردبارى ز مرد همه نيك باشد بدرمان درد بسى بردباريست كز بددليست بسى نيز خرسندى از كاهليست .
اسدى .
نه خرى افتاده نه خيكى دريده .
تمثل .
مرغى انگاشتم نشست و پريد * نه خر افتاده شد نه خيك دريد .
نظامى .
يكباره دلش ز پا درافتاد * هم خيك دريد و هم خر افتاد ،
نظامى .
نظير : نه دوغى ريخته نه دوشابى . لم تفاتى فهاتى .
نه خسروستى مانا كه دزد راهزن است كسى كه نان رعيت همىنهد بر خوان .
بديع الزمان .
نه خنده است دندان نمودن ز شير .
نبايد شد از خندهء شه دلير . . . ، )
اسدى .
رجوع به : بدان كز همه چيزها . . . ، شود .
نه خوار گردد هرچيز كان شود بسيار ؟
ز فر جود تو شد خوار در جهان زر و سيم . . . )
ابو حنيفهء اسكافى .
نه خوب آيد از شاه گفتار خام .
همانروز پيمان من شد تمام . . . )
فردوسى .
نه خود پيل و ور خود پيلگيرى چو نمرودى بسار خكى بميرى .
شيخ عطار .
سارخك پشه است .
نه خود خورم ، نه كس دهم ، گنده كنم ، بسك دهم .
نه دانا بود مردم جنگجوى .
جز از آشتى ما نبينيم روى . . . )
فردوسى .
نه دانش باشد آن كسرا نه فرهنگ كه وقت آشتى پيش آورد جنگ نه دانش روى برتابد قضا را نه مردى دست درپيچد بلا را .
ويس و رامين .
نظير :
نه از دانش دگر گردد سرشته * نه از مردى دگر گردد نبشته .
ويس و رامين .