تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1845

مساهمون:

ص١٨٤٥

نه به آن الفت و گرميت نه به اين بىصفتيت .

از بىصفتى فراموشكارى در دوستى و بى وفائى و ناسپاسى اراده مىشود .

نه به آن داريه و تنبك زدنت نه به آن زينب و كلثوم شدنت .

كلمهء داريه يا دايره كه امروز نام يكى از آلات موسيقى است در اصل دو رويه يا دف دو رويه بوده :
آن خر پدرت بكشت خاشاك زدى * مامات دف و دو رويه چالاك زدى آن بر سر گورها تبارك خواندى * وين بر در خانه ما تبوراك زدى .

نه به آن شورى شور و نه به اين بىنمكى .

شه بما داده يكى حاكم فلفل نمكى . . . )

نه بدار است نه ببار است اسمش على خدايار است .

نظير :
تن غنده را پاى بايد نخست * پس آنگاه خلخال بايدش جست .
اسدى . نزاييده جان و دل بابا .
نه بدان لعنت است بر ابليس كو نداند همىيمين و يسار بل بدان لعنت است كاندر دين علم داند بعلم نكند كار . سنائى . رجوع به : آه از اين واعظان . . . و رجوع به : با علم اگر عمل . . . ، شود .

نه بديع است گوهر از دريا .

سايل از لفظ او گهر باشد . . . )
اديب صابر .
نه برادر بود بنرم و درشت كز براى شكم بود هم پشت . سنائى . رجوع به : اين دغل دوستان . . . شود .
نه بر اشترى سوارم نه چو خر به زير بارم نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم
( . . . غم موجود و پريشانى معدوم ندارم * نفسى ميزنم آسوده و عمرى بسر آرم )
سعدى . نظير :
نه مفتيم نه مدرس نه محتسب نه فقيه .
حافظ .
نه كدخداى جوشقان نه عامل زواره‌ام .
قاآنى . نه سر پيازم نه ته پياز . نه سر پيازم نه ته چغندر . رجوع به آسوده كسى كه . . . ، شود .
نه بر جاى هركار ناسازوار بود چون پلى زان سر جويبار . اسدى .
نه بر گزاف سكندر بيادگار نوشت كه اسب و تيغ و زن آمد سه‌گانه از در دار . بو حنيفهء اسكافى . رجوع به اسب و زن و شمشير . . . ، شود .

نه بر مرده بر زنده بايد گريست .

گر اين تير از تركش رستميست . . . )
فردوسى .

نه بر نهاد زمانه بهر سرى افسر .

نه هرچه نظم شود مدح شاه را شايد . . . )
عنصرى .
نه بزرگ است كه از مال فزون دارد بهر آن بزرگ است كه از علم فزون دارد چير . ناصر خسرو .