نه به آن الفت و گرميت نه به اين بىصفتيت .
از بىصفتى فراموشكارى در دوستى و بى وفائى و ناسپاسى اراده مىشود .
نه به آن داريه و تنبك زدنت نه به آن زينب و كلثوم شدنت .
كلمهء داريه يا دايره كه امروز نام يكى از آلات موسيقى است در اصل دو رويه يا دف دو رويه بوده :
آن خر پدرت بكشت خاشاك زدى * مامات دف و دو رويه چالاك زدى
آن بر سر گورها تبارك خواندى * وين بر در خانه ما تبوراك زدى .
نه به آن شورى شور و نه به اين بىنمكى .
شه بما داده يكى حاكم فلفل نمكى . . . )
نه بدار است نه ببار است اسمش على خدايار است .
نظير :
تن غنده را پاى بايد نخست * پس آنگاه خلخال بايدش جست .
اسدى .
نزاييده جان و دل بابا .
نه بدان لعنت است بر ابليس كو نداند همىيمين و يسار بل بدان لعنت است كاندر دين علم داند بعلم نكند كار .
سنائى .
رجوع به : آه از اين واعظان . . . و رجوع به : با علم اگر عمل . . . ، شود .
نه بديع است گوهر از دريا .
سايل از لفظ او گهر باشد . . . )
اديب صابر .
نه برادر بود بنرم و درشت كز براى شكم بود هم پشت .
سنائى .
رجوع به : اين دغل دوستان . . . شود .
نه بر اشترى سوارم نه چو خر به زير بارم نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم
( . . . غم موجود و پريشانى معدوم ندارم * نفسى ميزنم آسوده و عمرى بسر آرم )
سعدى .
نظير :
نه مفتيم نه مدرس نه محتسب نه فقيه .
حافظ .
نه كدخداى جوشقان نه عامل زوارهام .
قاآنى .
نه سر پيازم نه ته پياز . نه سر پيازم نه ته چغندر . رجوع به آسوده كسى كه . . . ، شود .
نه بر جاى هركار ناسازوار بود چون پلى زان سر جويبار .
اسدى .
نه بر گزاف سكندر بيادگار نوشت كه اسب و تيغ و زن آمد سهگانه از در دار .
بو حنيفهء اسكافى .
رجوع به اسب و زن و شمشير . . . ، شود .
نه بر مرده بر زنده بايد گريست .
گر اين تير از تركش رستميست . . . )
فردوسى .
نه بر نهاد زمانه بهر سرى افسر .
نه هرچه نظم شود مدح شاه را شايد . . . )
عنصرى .
نه بزرگ است كه از مال فزون دارد بهر آن بزرگ است كه از علم فزون دارد چير .
ناصر خسرو .