نوميد دلير باشد و چيرهزبان
گفتم كه بسايهء تو خورشيد شوم * نه آنكه چو عود آيم و چون بيد شوم
. . . ايدوست چنان مكن كه نوميد شوم . )
نظير : هركه دست از جان بشويد هرچه در دل دارد بگويد .
اذا يئس الانسان طال لسانه * كسنور مغلوب يصول على الكلب .
از گلستان .
نوميد مشو مگو كه اميد نماند كس در غم روزگار جاويد نماند .
قرة العيون .
رجوع به : آدمى باميد . . . و رجوع به : از پى هرگريه آخر . . . ، شود .
نويديست پيرى كه مرگش خرام « 1 » فرسته است و موى سپيدش پيام .
اسدى . رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، شود .
نويسنده داند كه در نامه چيست .
نويسنده را خط بود معتبر .
خلاف : لا عبرة بالقرطاس .
نويسنده را دست گويا بود گل دانش از دلش بويا بود .
اسدى .
نه آب بيار نه كوزه بشكن .
نه آب و نه آبادانى نه گلبانگ مسلمانى .
مكانى قفر يأبى سكنه .
نهاده است اين گنبد تيزتك پى موش گربه پى گربه سگ .
مرحوم اديب .
نهاده است و جز اين مدار انتظار پى دزد منبر پى شحنهدار .
مرحوم اديب .
نهاز گله چونكه بجهد ز جو گله نيز بحهد بدنبال او
( . . . گنه بر نهاز است نه با گله * گله با نهازان بود يكدله
چو فرماندهنده بكژى شتافت * ز فرمانبران راستى رخ بتافت . )
مرحوم اديب
چو شد ريش گاوى نهاز گله * مكن از گلهگر رود كژ گله . )
مرحوم اديب .
رجوع به : يك بز كه از . . . ، شود .
نه آسانئى ديد بىرنج كس نهاد زمانه بر اين است و بس .
فردوسى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
نه آشوب گيتى بهمراه تست كه تا بد هميدون بد است از نخست .
اسدى .
نه آغارش پذيرد ز آب آهن .
نه او خواهش پذيرد هرگز از من . . . )
ويس و رامين .
هامش
( 1 )شاها خدايگانا حاجت بود همى * اقليم قلب را بنويد و خرام تو
چندين هزار تشنهء اميد كى شود * سيراب عدل فاروق الا بجام تو .فرخى .
رجوع به : ذيل صفحهء 260 شود .