نه آفتاب از اين گرمتر مىشود نه غلام ( يا ) قنبر از اين سياهتر .
نه آگه بود مست بىهش ز كار شود آگه آنگه كه شد هوشيار .
اسدى
نهال تلخ نگردد به تربيت شيرين .
گج . رجوع به : آهنى را كه موريانه . . . ، شود
نهال را تا تر است بايد راست كرد .
رجوع به : اسبى را كه در چهل سالگى . . . ، شود .
نهال عدل به بستان ملك چون بالد گرش حسام نه چون آب در ميان باشد
( چو سور مملكت از خنجر ملك باشد * هميشه از كف بدخواه در امان باشد
ز جور حادثه ايمن چگونه خسبد ملك * اگر نه خنجر هنديش پاسبان باشد . . .
چه آب و رنگ بود باغ آن ممالك را * كه از عدو نه در آن جوى خون روان باشد
ره مراد نبندد برآن شهى كو را * گرهگشاى ممالك سر سنان باشد
وصول نامهء فتح و فروغ روى ظفر * به پيك تير و رخ تيغ زرنشان باشد . )
اثير اومانى .
رجوع به عروس ملك كسى . . . شود .
نهال فتنه در دلها تو كشتى در آغاز خلايق آوريدن
( . . . كسى كش تخم جو در كار دارد * ز جو گندم نيارد بدرويدن
خدايا راست گويم فتنه از تست * ولى از ترس نتوانم چخيدن
لب و دندان تركان خطا را * نبايستى چنين خوش پروريدن
كه از دست لب و دندان ايشان * بدندان دست و لب بايد گزيدن
برون آرى ز پرده گلرخان را * براى پردهء مردم دريدن
اگر ريگى بكفش خود ندارى * چرا بايست شيطان آفريدن
بآهو ميكنى غوغا كه بگريز * بتازى هى زنى اندر دويدن
بما فرماندهى اندر عبادت * بشيطان در رگ جانها دويدن
بذات بىزوالت دون عدل است * به روى دوست دشمن را كشيدن
منسوب به ناصر خسرو .
نهال نيك نرويد مگر ز نيك درخت درخت نيك نخيزد مگر ز نيك نهال .
قطران . رجوع به از مار نزايد . . . ، شود .
نهاليست مردم كه علمش بر است بها جز ببارش نگيرد نهال
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
نهان گر كند شاه نام و گهر نماند نهان زيب شاهى و فر .
اسدى .