نور تن از مغز بود نى ز پوست
مرد نه از چربى طينت نكوست . . . * از گل چرب ارچه كه باشد چراغ
كى زيد ار هست ز روغن فراغ )
امير خسرو .
نور حق چون برسد ظلمت باطل برود .
از دلم عشق تو اندوه جهان بردارد . . . )
سعد بها . نظير : جاء الحق و زهق الباطل . و رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
نور حق را كس نجويد زاد بود خلعت حق را چه حاجت تاروپود .
مولوى .
نور حق را كى بود نقص زوال .
عطار .
نور خود ز افتاب نبريده است عيب در آينه است و در ديده است .
سنائى .
رجوع به بقرهء بعد شود .
نور خورشيد در جهان فاش است آفت از ضعف چشم خفاش است .
( گر ز خورشيد بوم بىنيروست * از پى ضعف خود نه از پى اوست . . . )
سنائى .
نظير :
گر نبيند بروز شبپره نور * چشمهء آفتاب را چه گناه .
سعدى .
نور گيتىفروز چشمهء هور * زشت باشد به چشم موشك كور .
سعدى .
نور خورشيد و ديدهء خفاش !
عشق خوبان و سينهء اوباش . . . )
ظهير .
نور ز ظلمت نكند اقتباس .
ملك ابا هزل نكرد انتساب . . . )
محمد بن وصيف سجزى .
نُورٌ عَلى نُورٍ
.
( وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ
. . . يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ )
قرآن كريم ، سورهء 24 .
آيهء 35 . اقتباس :
همىتابد ز نور روى و رايت * جهان ملك را نور على نور .
ابو الفرج رونى .
در دهر ز آثار تو فخر است على الفخر * در ملك باقبال تو نور است على نور .
معزى .
گرم غفران تو در سايه گيرد * خود آن كارى بود نور على نور .
انورى .
وجودى از خواص آب و گل دور * جبين طلعتش نور على نور .
جامى .
ماه بىگفتن چو باشد رهنما * چون بگويد شد ضيا اندر ضيا .
مولوى .
پرسيد نورى خانه است . گفتند دختر نورى خانه است . گفت نور على نور .
شاد آن شاهى كه او را دستگير * باشد اندر كار چون آصف وزير
شاه عادل چون قرين او شود * معنى نور على نور اين بود
چون سليمان شاه شد آصف وزير * نور بر نور است و عنبر بر عبير .
مولوى .
نظير :
همچو آن دلاله كو گفت اى پسر * نوعروسى يافتم بس خوب فر
سخت زيبا ليك هم يك چيز هست * كان ستيره دختر حلواگر است
گفت بهتر اينچنين خود گر بود * دختر او چرب و شيرين مىشود .
مولوى .