تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1839

مساهمون:

ص١٨٣٩

نور تن از مغز بود نى ز پوست

مرد نه از چربى طينت نكوست . . . * از گل چرب ارچه كه باشد چراغ كى زيد ار هست ز روغن فراغ )
امير خسرو .

نور حق چون برسد ظلمت باطل برود .

از دلم عشق تو اندوه جهان بردارد . . . )
سعد بها . نظير : جاء الحق و زهق الباطل . و رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
نور حق را كس نجويد زاد بود خلعت حق را چه حاجت تاروپود . مولوى .

نور حق را كى بود نقص زوال .

عطار .
نور خود ز افتاب نبريده است عيب در آينه است و در ديده است . سنائى . رجوع به بقرهء بعد شود .
نور خورشيد در جهان فاش است آفت از ضعف چشم خفاش است .
( گر ز خورشيد بوم بىنيروست * از پى ضعف خود نه از پى اوست . . . )
سنائى . نظير :
گر نبيند بروز شب‌پره نور * چشمهء آفتاب را چه گناه .
سعدى .
نور گيتىفروز چشمهء هور * زشت باشد به چشم موشك كور .
سعدى .

نور خورشيد و ديدهء خفاش !

عشق خوبان و سينهء اوباش . . . )
ظهير .

نور ز ظلمت نكند اقتباس .

ملك ابا هزل نكرد انتساب . . . )
محمد بن وصيف سجزى .

نُورٌ عَلى نُورٍ

.
( وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ
. . . يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ )
قرآن كريم ، سورهء 24 . آيهء 35 . اقتباس :
همىتابد ز نور روى و رايت * جهان ملك را نور على نور .
ابو الفرج رونى .
در دهر ز آثار تو فخر است على الفخر * در ملك باقبال تو نور است على نور .
معزى .
گرم غفران تو در سايه گيرد * خود آن كارى بود نور على نور .
انورى .
وجودى از خواص آب و گل دور * جبين طلعتش نور على نور .
جامى .
ماه بىگفتن چو باشد رهنما * چون بگويد شد ضيا اندر ضيا .
مولوى . پرسيد نورى خانه است . گفتند دختر نورى خانه است . گفت نور على نور .
شاد آن شاهى كه او را دستگير * باشد اندر كار چون آصف وزير شاه عادل چون قرين او شود * معنى نور على نور اين بود چون سليمان شاه شد آصف وزير * نور بر نور است و عنبر بر عبير .
مولوى . نظير :
همچو آن دلاله كو گفت اى پسر * نوعروسى يافتم بس خوب فر سخت زيبا ليك هم يك چيز هست * كان ستيره دختر حلواگر است گفت بهتر اين‌چنين خود گر بود * دختر او چرب و شيرين مىشود .
مولوى .