نمك خوردن و نمكدان دزديدن .
تمثل :
ميان شهر نيشابور سيمى * چو اشعار لطيف كاتبى ديد
بمشهد رفت و بر نام خودش بست * نمك خورد و نمكدان را بدزديد .
كاتبى .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
نمكها را ريختى .
چون كودكيرا پاى لغزد و بر زمين افتد براى انصراف او از رنج افتادن اين جمله گويند . تمثل :
چون بيامد سوخت پرش وا گريخت * باز چون طفلان فتاد و ملح ريخت .
مولوى .
نمك يك انگشت است .
نظير : خروار نمك است مثقال هم نمك است .
نمنم باران بميخواران خوش است
. . . رحمت حق بر گنهكاران خوش است . )
باران نرم بادهگساران را خوشآينده است .
نميتوان به او گفت بالاى چشمت ابرو است : بسيار زودرنج يا ستيزهجو است .
گويا در قديم اين مثل را چنان كه فرخى آورده است استعمال مىكردهاند :
گر مثل گويم كان چشم بماند بدگر * هرزمان دست گرستن كنى و دست فغان .
فرخى .
نميتوان بسرسر روزگار رسيد كه خانه بسته در است و نظر شكسته كليد .
اثير اخسيكتى .
نميتوانى ورجهى فروجه .
نظير : چون بگردش نميرسى واگرد .
نمىچسبى بدل ضايع مكن صمغ و كتيرا را .
صبا از من بگو يار عبوسا قمطريرا را . . . )
در قديم زنان موى سر را با لعابى از صمغ و كتيرا آغارده سپس شانه مىزدهاند تا موى هموار ايستد
نميخواهم بريز بجيبم .
رجوع به : با دست پس . . . ، شود .
نميخيزد هما از خايهء خاد .
باصل خويش ماننده است هرچيز . . . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
نميدانم راحت جان است .
رجوع به : بلد نيستم . . . ، شود .
نميرد كسى كو روان پرورد
. . . بيزدان نيابد ( ؟ ) ز راه خرد . )
فردوسى .
ننگ است با دو ديده بچه سرنگون شدن
. . . مرگ است زندگانى بىقدر و اعتبار )
پروين .
ننگ است بر شاه رفتن بجنگ اگر هم نبرد تو باشد پلنگ .
كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : اگر شاه با شاه . . . ، شود .
ننگ است فزون گرفتن و كم دادن .
يكدل نتوان بدين همه غم دادن . . . )
از خزان و بهار كاشف شيرازى .