ملك نمد زين خشك ناشده زين بر رخش طلب نهاده رو بولايت . . . تاريخ سلاجقهء كرمان .
نگشت در طلب زين مرا نمد زين خشك * ز بس كه خواهم هرساعتى ز هر در زين .
كمال اسمعيل .
كس نديد آب نمد زينش خشك * هست بدلاشه بجائيش به بند . ( ؟ ) .
خاقانى .
و كان اسكندر جوالا فى البلاد جوابا للاصقاع قهارا للعباد لا يجف لبده و لا يستريح ركابه .
غرر اخبار ملوك الفرس .
نمد سياه از صابون سفيد نشود .
نمدى آفتاب كردن .
فرصت و فراغتى بدست كردن . مثال : همين كه از گيلان برگشتيم سردار نگذاشت نمدى آفتاب كنيم و فوج ما را مأمور خراسان كرد .
نمرد آنكه او نيككردار مرد
. . . بياسود و جانرا بيزدان سپرد . )
فردوسى .
نمرده است هركس كه با كام خويش بميرد بيابد سرانجام خويش .
فردوسى .
نمرده عزا نگيرند .
نظير : پيش از مرگ واويلا !
نمرده ، نفس كشيدن از يادش رفته .
بمزاح ، اين حيوان مرده است .
نمك بر ريش ، نمك بر جراحت ريختن ، پاشيدن ، زياده كردن .
مثال :
بشد دايه همانگه پيش رامين * نمك كرد از سخن بر ريش رامين .
ويس و رامين .
نگار من چو درآيد بخندهء نمكين * نمك زياده كند بر جراحت ريشان .
سعدى .
نظير : ريش به فلفل آكندن . نمك برسوخته پراكندن .
نمك برسوخته پراكندن .
مثال :
درخت خرمى را شاخ مشكن * نمك برسوخته كمتر پراكن .
ويس و رامين .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
نمك خوردن نمكدان ريختن چه .
نظامى . رجوع به : فقرهء بعد شود .
نمك خوردن نمكدان شكستن .
نيكى را ببدى سزا دادن . ناسپاسى كردن . تمثل :
نان بشكند همىو نمكدان را * صدقش نبين و مهر نپندارش .
ناصر خسرو .
هركس كه نمك خورد نمكدان شكند * در محفل رندان جهان سگ به از او است .
زود بگيرد نمك ديدهء آنكس كه او * نان و نمك خورد و رفت خوان و نمكدان شكست .
سلمان ساوجى .
ز كوى حقگزارى رخت بستى * نمك خوردى نمكدان را شكستى .
جامى .
آن نفعپرست كز وطن دارد دست * الحق كه بسى هست فرومايه و پست
دانى بچنين كسى چه گويند بطعن * گويند نمك خورد و نمكدان بشكست .
آصف ابراهيمى نظير : باده خوردن و سنگ بجام زدن . نمك خوردن و نمكدان دزديدن .