تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1834

مساهمون:

ص١٨٣٤

نماند كسى در سپنجىسراى .

برفتند و ما را سپردند جاى . . .
و در جاى ديگر
تو را شهريارا جز اين است جاى . . . )
فردوسى .
نماند هرچه آن از مرد ماند بماند هرچه آن را برفشاند . ناصر خسرو .
نماند كسى خود بگيتى دراز كه نامد برفتن مر او را نياز . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . : شود .

نماند همىسحر پيغمبرى را

( نگر نشمرى اى برادر گزافه * بدانش دبيرى و نه شاعرى را كه اين پيشه‌هائى است نيكو نهاده * مر الفقدان راحت اين سرى را بلى اين و آن هردو نطق است ليكن * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . چو كبك درى باز مرغ است ليكن * خطر نيست با باز كبك درى را اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى * يكى نيز بگرفت خنياگرى را . )
ناصر خسرو .

نماند هيچكس جاويد در بند

تو صابر باش با غم روزكى چند . . . * گشايد بند چون دشوار گردد بخندد شمع چون بيمار گردد . )
رجوع به : از پى هرگريه آخر . . . ، شود .
نمانى همىدر سراى سپنج چه نازى بتاج و چه نازى بگنج فردوسى .
نمايد مى و پر كند جام زهر سراسر فريب است كردار دهر . از شاهنامهء نوبخت
نمايند هرشب خرانرا بخواب كه پالانگران را ببرده است آب .
( شنيدم كه ميگفت ستوده ( ؟ ) بشيخ * كه احوال حاجى است در اضطراب چه من دوش خوابى عجب ديده‌ام * كه سيلى برآمد ز كوه زراب عمارات حاجى و پالانهاش * همىبرد و مىكرد يكسر خراب يكى از خبيثان شهر اين سخن * بحاجى رسانيد و دادش جواب . . . )
سلمان ساوجى . نظير :
چون تو خفاشان بسى بينند خواب * كاين جهان ماند يتيم از آفتاب .
مولوى . رجوع به : خرخو بيند كه . . . ، شود .
نمد باشد در آب افكندن آسان نباشد زو برآوردنش از آنسان . ويس و رامين . نظير :
نمد زود بركش چو شد ز آب تر كه تا بيش ماند گرانبارتر . اسدى .

نمد زين خشك ناشدن .

بىآرامش و غنودن در منزلى براى منزل ديگر برداشتن .