ليكن چگونه پاى نهد در صف مراد * تا دامنش گرفته بود دست اضطرار
بپذير عذر او كه . . . )
عبد الواسع جبلى .
و رجوع به : اى كه دايم ملازم . . . ، شود .
نكردند رغبت هنرپروران بشادى خويش از غم ديگران .
سعدى .
نكرده بتن پيرهن چاكچاك نياورد بيرون گلى سر ز خاك .
مرحوم اديب .
نكرد هرگز كس بر فريب و حيلت سود مگر كليله و دمنه نخواندهاى ده بار .
بو حنيفهء اسكافى . رجوع به : اگر خواهى از هر دوسر . . . ، شود .
نكرده كار را مبر به كار .
نظير .
بناآزموده مده دل نخست * كه لنك ايستاده نمايد درست .
سعدى .
نكشد بازوى حلاج كمان رستم .
نبرد پنجهء روباه سرپنجهء شير . . . )
اميدى .
نكشيده ده من كم
!
نكند باز راى صيد ملخ نكند شير عزم جنگ شگال .
نكند باز موش مرده شكار .
نكند عشق نفس زنده قبول . . . )
سنائى .
نكند با سفها مرد سخن ضايع نان جو را كه زند زيرهء كرمانى .
ناصر خسرو .
نكند با عدو مدارا سود
. . . زو بهرحال دور بايد بود * گرچه دارى بناز كژدم را
بگزد هركجات يابد زود . )
ابو نصر طالقانى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
نكند خيره زودى و ديرى آب در خواب تشنه را سيرى .
سنائى .
نكند دانا مستى نخورد عاقل مى در ره مستى هرگز ننهد دانا پى .
سنائى .
رجوع به : چه خورى چيزى . . . ، شود .
نكند شيشه كس رفو به تبر .
يار بد را مكن بخشم بتر . . . )
سنائى .
نكند فرق شگال گرسنه انگور طايفى ز جكاك .
( مكن تو فرق ز پير و جوان كه . . . ) سوزنى .
نكند گرگ پوستيندوزى .
از بدان نيكوئى نياموزى . . . )
سعدى . نظير :
نكند جور پيشه سلطانى * كه نيايد ز گرگ چوپانى .
اسدى .
نكند مهر كس اندر دل كس خيره اثر .
نه همىبيهده دارند مر او را همه دوست . . . )
فرخى
نكند هرگز اهل دانش و داد دل مردم خراب و گنج آباد .
سعدى .