نقش خود در آب ديدن .
ديگران را چون خود تصور كردن . قياس بنفس كردن .
مثال : هركه نقش خويشتن بيند در آب .
نقش شاهنامه .
نمودى بىاثر . مثال :
ز هيبت تو عدو نقش شاهنامه شود * كزو نه مرد به كار آيد و نه اسب و نه ساز .
سوزنى .
هامش
بقيه ذيل صفحهء 1823 .گر زمين از جا رود آزادگانرا باك نيست * همچو نخل موم ما را ريشهاى در خاك نيست .از شاهد صادقملايمت كن و فارغ شو از ملامت خلق * كه نخل موم ز آسيب تيشه آزاد است .از شاهد صادق .عمرى بهوس نخل معانى بستم * گفتم مگر از هيچ حسابى هستم
و اكنون لوحى كه لوح محفوظم بود * از اشك بشستم و قلم بشكستم .عطار .بلى نخل خرماى مريم بخندد * بران نخل مومين كه نخلان نمايد .خاقانى .سيرت مرد نگر در گذر از صورت و ريش * كان گياكش بنگارند نچينند برش
معنى از مرد به از نقش كه بر هيچ عدو * آنسوارى كه به نقش است نبينى ظفرش .سنائى .درخت موم كه بر ياد بزم او بندند * چو شاح باده ( ؟ ) ز ياقوت گل نگار آيد .سيف اسفرنك .باميد وصل شاخ ار بهواى تو نشاندم * چو درخت نخلبندان گل او ببر نبايد .سيف اسفرنك .كسى ز شاخ برش ميوه كى تواند چيد * درخت موم اگر ميوهدار بربندد .سيف اسفرنك .از زبان جاهجويان تا ندارى طمع بر * وز دو دست نخلبندان تا ندارى طمع بار .سنائى .گفت آن ديوانه را مردى عزيز * چيست اين عالم بگو وين خانه نيز
گفت هست اين عالم پرنام و ننگ * همچو نخلى بسته از صدگونه رنگ
گر بدست آن نخل را مالد يكى * آن همه يك موم گردد بيشكى
چون همه موم است و ديگر چيز نيست * دان كه چندين رنگ آن خود نيز نيست
چون يكى باشد همه نبود دوئى * هم منى برخيزد اينجا هم توئى .عطار .يكى تذرو فرستاد مر مرا كه مگر * مرا بحيله بهبندد بحسن او و جمال . . .
چو زر خفچه همه پشت و برش آتشرنگ * چو نخل بسته همه سينه دايره اشكال .فرخى .همه نخلبندان بخايند دست * ز حيرت كه نخلى چنين كس نبست .سعدى .خجسته باد ترا عيد گوسفندكشان * كه تو هميشه درخت خجسته بنگارى ( ؟ )قطران .بر صورت نخلهاش جوزا * از موم بهبسته نخل خرما .خاقانى .
( تحفة العراقين در نعت مدينه )تو مومى تا ز خود چيزى نسازى * خمير نخلبندان را چهدانى .كاتبى .