او از براى ديگران * باز كرده بيهده چشم و دهان . )
مولوى .
نقش با نقاش چون پنجه زند سبلتان و ريش خود برميكند .
مولوى .
نقش با نقاش چون نيرو كند
ور بگيرى كيست جستوجو كند . . . )
مولوى .
نقش بر آب .
كارى بيهوده . بىثبات مثال :
تو گفتى مگر نقش بر آب بود * تن او كه شد محو و نابود زود .
مرحوم اديب .
نقش بر آب زدن ، نگاشتن ، بستن .
عملى بىفائده را مرتكب شدن .
چه آن روزى كه من بر تو گذارم * چه آن نقشى كه بر آبى نگارم .
ويس و رامين .
بر آب زد ز سر جهل دشمنت نقشى * گهى كز آتش شمشير تو امان ميخواست .
سلمان ساوجى
طبع او مانندهء آب است از پاكى و لطف * طبع او زفتى نگيرد آب نپذيرد نگار .
قطران .
وفا از دل تو كسى جويد اى جان * كه خواهد كه بر آب نقشى نگارد .
جمال الدين عبد الرزاق .
مستمع خفته است كوته كن خطاب * اى خطيب اين نقش را كم زن به آب .
مولوى .
چون قلم از باد بد دفتر ز آب * هرچه بنويسى فنا گردد شتاب
نقش آب است ار وفا خواهى از آن * بازگردى دستهاى خود گزان .
مولوى .
رجوع به : آب با غربال . . . ، شود .
نقشبند حوادث وراى چون و چراست .
كسى ز چون و چرا دم همىنيارد زد * كه . . . )
انورى .
نقش بهارى كه نخلبند نمايد عين خزان است از آن بهار چه خيزد .
خاقانى .
نخلبند درخت و گل و ميوهء گوناگون از موم ميساخته و زينت را در خانههاى زمستانى مينهادهاند . « 1 »
هامش
( 1 )عنابيست خوش ، چون گل نخلبندان * كه از زخم خارش عنائى نيابى .خاقانى :گر به اول نستدندى اصل شيرينى ز موم * نخل مومين را رطب شيرينتر از قند آمدى .خاقانى .بفر تو كردم من اين نخلبندى * ز مشك و مى و زر و جوهر شكوفه .كمال اسمعيل .طبع مسكينت مجصص از هنر * همچو نخل موم بىبرگ و ثمر .مولوى .چون سبب نخلبند بريزد بسوك او * زرين ترنج فلكهء اين نيلگون خيام .خاقانى .عمر است بهار نخلبندان * كش هرنفسى خزان بهبينم .خاقانى .درخت خرما از موم ساختن سهل است * ولى از او نتوان يافت لذت خرما .خاقانى .گلبنى تازهرو و نيست ترا * چون گل نخلبند تيزى خار .خاقانى .الحق ترنج و سيبى بىچاشنى و لذت * چون سيب نخلبندان يا چون ترنج منبر .خاقانى .اجازت ده كه آيم بر سر كار * نمايم نخلبنديها بگفتار .كاتبى .