تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1825

مساهمون:

ص١٨٢٥
رجوع به : شير علم ، شود .

نقش شير و آنگه اخلاق سگان !

اى سگ گرگين زشت از حرص و جوش * پوستين شير را بر خود مپوش غره شيرت بخواهد امتحان . . . )
مولوى .
نقش طبيعى سترد روزگار نقش الهى نتواند سترد . انورى .

نقش عنبر بوى ندهد .

دل ز معنى طلب ز حرف مجوى * كه نيابى ز نقش عنبر بوى .
سنائى .

نقش قندهار .

نه چون قد تو سروى به بوستان * نه چون روى تو نقشى بقندهار .
مسعود سعد . رجوع به : مثل نقش قندهار ، شود .

نقش كاقبال نگارد نشود زاب تباه .

بدسگال ار در كين تو زند فارغ باش . . . )
اخسيكتى .

نقش كسى ماليدن .

نقش اين باز بماليد سنانت در حال * سر آن باز ببريد حسامت ناگاه .
اخسيكتى . نظير : كعبتين كسى را ماليدن .

نقش ميخواهد و خواب دمر .

اين مثل در حلقهء مقامران متداول است و مراد آنكه براى بردن بازى بخت به كار است و مهارت و هوشيارى به چيزى نيست . و دمر برو درافتاده باشد ، خلاف ستان .

نقش هرمعنى شود آرى ز صورت آشكار .

صورت شاهى و پيدا معنى شاهى ز تو . . . )
قاآنى
نقصان نكند ز چشمهء مهر كين خفاش و خشم گازر . سيف اسفرنك .
نقصى بكاسهء زر پرويز كى رسد ز آن خرمگس كه سايه به سكبا برافكند . خاقانى .

نقل كفر كفر نباشد .

نقل محافل شدن .

شهره گشتن .

نكاهد به‌پرهيز افزودنى

بخواهد بدن بىگمان بودنى . . . )
فردوسى .
نكتهء كان جست ناگه از زبان همچو تيرى دان كه جست آن از كمان وانگردد از ره آن تيراى پسر بند بايد كرد سيلى را ز سر چون گذشت از سر جهانى را گرفت گر جهان ويران كند نبود شگفت . مولوى .
نكرد است جمع كس هرگز ميان خدمت سلطان و اختيار .
( گر داشتى اجازت غيبت ز پادشاه * ور يافتى اجازت رحلت ز شهريار پيش تو آمدى و نكردى بجان تو * بر شعر مرثيت كه فرستاد اختصار
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1825 | على اكبر دهخدا