رجوع به : شير علم ، شود .
نقش شير و آنگه اخلاق سگان !
اى سگ گرگين زشت از حرص و جوش * پوستين شير را بر خود مپوش
غره شيرت بخواهد امتحان . . . )
مولوى .
نقش طبيعى سترد روزگار نقش الهى نتواند سترد .
انورى .
نقش عنبر بوى ندهد .
دل ز معنى طلب ز حرف مجوى * كه نيابى ز نقش عنبر بوى .
سنائى .
نقش قندهار .
نه چون قد تو سروى به بوستان * نه چون روى تو نقشى بقندهار .
مسعود سعد .
رجوع به : مثل نقش قندهار ، شود .
نقش كاقبال نگارد نشود زاب تباه .
بدسگال ار در كين تو زند فارغ باش . . . )
اخسيكتى .
نقش كسى ماليدن .
نقش اين باز بماليد سنانت در حال * سر آن باز ببريد حسامت ناگاه .
اخسيكتى .
نظير : كعبتين كسى را ماليدن .
نقش ميخواهد و خواب دمر .
اين مثل در حلقهء مقامران متداول است و مراد آنكه براى بردن بازى بخت به كار است و مهارت و هوشيارى به چيزى نيست . و دمر برو درافتاده باشد ، خلاف ستان .
نقش هرمعنى شود آرى ز صورت آشكار .
صورت شاهى و پيدا معنى شاهى ز تو . . . )
قاآنى
نقصان نكند ز چشمهء مهر كين خفاش و خشم گازر .
سيف اسفرنك .
نقصى بكاسهء زر پرويز كى رسد ز آن خرمگس كه سايه به سكبا برافكند .
خاقانى .
نقل كفر كفر نباشد .
نقل محافل شدن .
شهره گشتن .
نكاهد بهپرهيز افزودنى
بخواهد بدن بىگمان بودنى . . . )
فردوسى .
نكتهء كان جست ناگه از زبان همچو تيرى دان كه جست آن از كمان وانگردد از ره آن تيراى پسر بند بايد كرد سيلى را ز سر چون گذشت از سر جهانى را گرفت گر جهان ويران كند نبود شگفت .
مولوى .
نكرد است جمع كس هرگز ميان خدمت سلطان و اختيار .
( گر داشتى اجازت غيبت ز پادشاه * ور يافتى اجازت رحلت ز شهريار
پيش تو آمدى و نكردى بجان تو * بر شعر مرثيت كه فرستاد اختصار