نكويى و رحمت بجاى خود است ولى با بدان نيكمردى بد است .
سعدى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
نگار بر دست كسى نهادن .
شيرمرد همه جهان بودم * عشق بر دست من نگار نهاد .
عطار .
نظير : دست كسى را در حنا گذاشتن .
نگاريست گيتى برانگيخته ز زشتى و خوبى برآميخته .
مرحوم اديب .
نگاهبان رياست فراست است .
آمد نگاهبان رياست فراستش * آرى . . . )
اديب صابر .
نگاه بدست خاله كن مثل خاله غربيله كن .
اين خوى بد را از كسان خود گرفته است .
نگاه ترجمان دل است و گواه دوستى و دشمنى .
نگاهدار سررشته تا نگهدارد .
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند . . . )
حافظ .
و مصراع را چون صورت مثلى دهند نگاهدار سررشته تا نگهدارند ، خوانند و فاعل نگهدارند را خدا و يا كاركنان قدر گيرند .
نگاهداشتن سختتر از فراز آوردن است .
قابوسنامه .
نگاه درويش عين سؤال است جامع التمثيل .
نگر به خود چه پسندى جز آن بخلق مكن چوندروى بجز از كشته هرچه خواهى كار
ناصر خسرو .
رجوع به : آنچه به خود نپسندى . . . و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نگر بفعل و مبين قول هيچكس زنهار كه در لباس ملك هست جسم شيطانى .
كمالى .
رجوع به : دو صد گفته . . . ، و رجوع به : اى بسا ابليس آدمرو . . . ، شود .
نگر تا چه كارى همان بدروى سخن هرچه گوئى همان بشنوى
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نگر تا چه گفته است مرد خرد كه هركس كه بد كرد كيفر برد .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نگر تا خويشتن را چه پسندى بهركس آن پسند از هوشمندى .
ويس و رامين .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نگر تا نبندى دل اندر جهان نباشى به دو ايمن اندر نهان كه گيتى يكى نغز بازيگر است كه هردم ورا بازى ديگر است