( گر تو خواهى كه برخورى از عمر * خلق را هم جز اين تمنا نيست . . . )
ابن يمين .
رجوع به : اگر صد سال باشى . . . ، شود .
نقد جرخان در شتر خانست و آنگه اين مثل همچو قزوينى كه جست از رهگذر انگشترين ( ؟ )
كاتبى .
ظاهرا بيت نظر بحكايتى مثلى دارد كه بر نگارنده مجهول است .
نقد خود را بدست كس مسپار كه پشيمان شوى در آخر كار .
اوحدى .
نقد ديد و خنديد .
رجوع به : معامله نقد . . . ، و رجوع به : نسيه آخر . . . ، شود .
نقد را از نسيه خيزد نيستى .
تو مگر خود مرد صوفى نيستى . . . )
مولوى . رجوع به :
معاملهء نقد . . . ، و رجوع به : نسيه آخر . . . ، شود .
نقد را باش .
تمثل :
گفتهاى بر سر آنم كه بگيرم دستت * نقد را باش كه من ميروم از دست امروز .
اوحدى .
رجوع به : اگر صد سال باشى . . . ، شود .
نقد را بنسيه نبايد داد .
جامع التمثيل . رجوع به : اگر صد سال باشى . . . ، شود .
نقد را عشق است .
زانكه عاشق در دم نقد است مست * لاجرم از كفر و ايمان برترست .
مولوى .
رجوع به : اگر صد سال باشى . . . ، شود .
نقد را مده نسيه را مگير .
رجوع به : اگر صد سال . . . ، شود .
نقدى ز هزار نسيه بهتر باشد
گويند بهشت و حور كوثر باشد * و آنجا مى ناب و شهد و شكر باشد
پر كن قدح باده و بر دستم نه . . . )
خيام .
رجوع به : اگر صد سال . . . ، شود .
نقدى كه قدر بخشد چه قلب و چه رايج
. . . لفظى كه قضا راند چه سلب و چه ايجاب . )
خاقانى .
نقره داغ كردن .
نقدى بجريمه گرفتن .
نقش آن آيد كه نقشبندان خواهند .
قومى كه در اين سفر مرا همراهند . * از تعبيهء . زمانه بس آگاهند
ما ميكوشيم و آسمان ميگويد . . . )
انورى .
نقش از گليم ميرود از دل نميرود .
از جامع التمثيل .
نقش اگر خود نقش سلطان غنى است صورت است از جان خود او بىچاشنى است .
. . . زينت