تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1822

مساهمون:

ص١٨٢٢
( گر تو خواهى كه برخورى از عمر * خلق را هم جز اين تمنا نيست . . . )
ابن يمين . رجوع به : اگر صد سال باشى . . . ، شود .
نقد جرخان در شتر خانست و آنگه اين مثل همچو قزوينى كه جست از رهگذر انگشترين ( ؟ ) كاتبى . ظاهرا بيت نظر بحكايتى مثلى دارد كه بر نگارنده مجهول است .
نقد خود را بدست كس مسپار كه پشيمان شوى در آخر كار . اوحدى .

نقد ديد و خنديد .

رجوع به : معامله نقد . . . ، و رجوع به : نسيه آخر . . . ، شود .

نقد را از نسيه خيزد نيستى .

تو مگر خود مرد صوفى نيستى . . . )
مولوى . رجوع به : معاملهء نقد . . . ، و رجوع به : نسيه آخر . . . ، شود .

نقد را باش .

تمثل :
گفته‌اى بر سر آنم كه بگيرم دستت * نقد را باش كه من ميروم از دست امروز .
اوحدى . رجوع به : اگر صد سال باشى . . . ، شود .

نقد را بنسيه نبايد داد .

جامع التمثيل . رجوع به : اگر صد سال باشى . . . ، شود .

نقد را عشق است .

زانكه عاشق در دم نقد است مست * لاجرم از كفر و ايمان برترست .
مولوى . رجوع به : اگر صد سال باشى . . . ، شود .

نقد را مده نسيه را مگير .

رجوع به : اگر صد سال . . . ، شود .

نقدى ز هزار نسيه بهتر باشد

گويند بهشت و حور كوثر باشد * و آنجا مى ناب و شهد و شكر باشد پر كن قدح باده و بر دستم نه . . . )
خيام . رجوع به : اگر صد سال . . . ، شود .

نقدى كه قدر بخشد چه قلب و چه رايج

. . . لفظى كه قضا راند چه سلب و چه ايجاب . )
خاقانى .

نقره داغ كردن .

نقدى بجريمه گرفتن .

نقش آن آيد كه نقش‌بندان خواهند .

قومى كه در اين سفر مرا همراهند . * از تعبيهء . زمانه بس آگاهند ما ميكوشيم و آسمان ميگويد . . . )
انورى .

نقش از گليم ميرود از دل نميرود .

از جامع التمثيل .
نقش اگر خود نقش سلطان غنى است صورت است از جان خود او بىچاشنى است .
. . . زينت
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1822 | على اكبر دهخدا