رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
نفس بيشه است و گر بزى شيرش عقل بازو و علم شمشيرش .
اوحدى .
نفس تا رنجور دارى چاكر درگاه تست باز چون ميريش دادى كم كند چون تو هزار .
سنائى .
رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .
نفس چون سير گشت بستيزد توسنآسا بهرسو آليزد .
سراج الدين .
نفس خود را بكش نبرد اين است منتهاى كمال مرد اين است .
اوحدى .
نظير : بهتر كسى آن بود كو بر هواى خويشتن قاهر شود . منوچهرى . بك نفسك . جهادك فى هواك .
نفس تا رنجور دارى چاكر درگاه تست * باز چون ميريش دادى كم كند چون تو هزار .
سنائى .
چو من پادشاه تن خويش گشتم * اگر چند لشكر ندارم اميرم .
ناصر خسرو .
مراد هركه برآرى مطيع امر تو شد * خلاف نفس كه فرمان دهد چو يافت مراد .
سعدى .
نميدانم بهرجائى كه هستى * خلاف نفس و عادت كن كه رستى .
شبسترى .
لاف سرپنجگى و دعوى مردى بگذار * عاجز نفس فرومايه چه مردى چه زنى .
سعدى .
بكش دجال خود مهدى خويشى . پورياى ولى .
بكش مگذار كاين سگ پير گردد * كه چون شد پير غافلگير گردد .
گر تو بر نفس خود شكست آرى * دولت جاودان بدست آرى .
مكتبى .
دشمن تو نفس تست خوار كن او را * تا نشود چيره و قوى به تو دشمن .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
بر تن چو گشت نفس بهيميت كدخدا * نفس ترا چه جلوه دهد جز خر آينه
جز صورت سنتور بننمايدش دگر * خر بنده چون نهد بسر آخور آينه .
مرحوم اديب .
هركه او نفس كشت غازى بود .
اوحدى .
صاحبنظرى مگر سفر كرد * بر خلوت راهبى گذر كرد
ديد از دو جهان بريده مردى * بر چهرهء او نشان گردى
گفت اى چو پرى نشسته دلشاد * از صحبت ديو مردم آزاد
در صومعهء خراب چونى * پى پوشش و خورد و خواب چونى
گفتا كه مپرس از اين و آنم * كز نام و نشان خبر ندانم
سكبان خودم من اى خردمند * دارم سگ دزد خويش در بند
عمريست كه بسته دارم او را * از دست نميگذارم او را