زان على فرمود نقل جاهلان * بر مزابل همچو سبزه است اى فلان .
از الحاقات مثنوى .
نعمت بسگان دادى و دولت بخزان پس ما بتماشاى جهان آمدهايم .
نظير :
سگان را نعمت و ما را تحسر * خران را دولت و ما را تمنا .
جمال الدين عبد الرزاق .
نعمة الله مجهولة مادامت محصولة فاذا فقدت عرفت .
ابو سعيد ابو الخير . از اسرار التوحيد .
نعوذ بالله من الكريم اذا جاء و من اللئيم اذا شبع از تاريخ سلاجقهء كرمان .
نعوذ بالله من لئيم شبع .
مقامات حميدى .
نعوذ بالله من غضب الحليم .
رجوع به : اتقوا من غضب . . . ، شود .
نفرستند ز آسمان زنبيل .
نيست دنيا ترا به هيچ سبيل . . . )
سنائى .
نفرين را مادرم بهتر از شما مىكند .
رجوع به : ننهام بهتر . . . ، شود .
نفس ارباب بهتر از نواله است ، بهتر از نوالهء جو است .
از ارباب خداوند و مالك اراده شده و مراد آنكه رعايت و مواظبت صاحب ضياع و عقارى از هرچيز در سود دادن يا عدم تلف مال بكارتر است .
نفس اژدرهاست او كى مرده است
. . . از غم بىآلتى افسرده است . )
اصل شعر نفست اژدرهاست . . . و از مولوى است . نظير :
ميلها همچون سكان خفتهاند * اندريشان خير و شر بنهفتهاند
چونكه قدرت نيست خفتند اين رده * همچو هيزم پارهها و تنزده
تا كه مردارى درآيد در ميان * نفخ صور حرص كوبد بر سكان
چون در آن كوچه خرى مردار شد * صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرصهاى رفته اندر كتم غيب * تاختن آورد و سر برزد ز جيب
مو به موى هر سگى دندان شده * وز براى حيله دمجنبان شده
نيم زيرش حيله و بالا غضب * چون ضعيف آتش كه او يابد حطب
صد چنين سگ اندرين تن خفتهاند * چون شكارى نيستشان بنهفتهاند
يا چو بازانند ديده دوخته * در حجاب از عشق صيدى سوخته
تا كله بردارى و بيند شكار * آنگهان سازد طواف كوهسار .
مولوى .
نفس اگر شوخ شد خلافش كن تيغ جهل است در غلافش كن .
اوحدى .
رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .
نفس بيعلم هيچ نتوانست
. . . جز بعلم اين كجا توان دانست . )
اوحدى .