تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1814

مساهمون:

ص١٨١٤

نشخوار آدميزاد حرف است .

بر گفتار دراز من يا او ملامتى نيست .
نشد بيقدر و قيمت سوى مردم ز بيقدرى صدف لولوى شهوار . ناصر خسرو . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
نشد خاموش كبك كوهسارى از آن شد طعمهء باز شكارى . وحشى . رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود .
نشست تو با زيركان در مغاك به است از بهشت و نشست مژاك « 1 » . فردوسى . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .

نشستند و گفتند و برخاستند .

پى مصلحت مجلس آراستند . . . )
فردوسى . به تقريع و نكوهش ، از گفتار به عمل نپرداختند .

نشسته پاك است .

بمزاح ، اين كس به طهارت و نمازى كردن تن و جامه لاابالى و بىاعتناست .

نشكيبد از شوى زن .

( اگر بشنوى پند و اندرز من * تو دانى كه . . . )
فردوسى . رجوع به : زنان را بود شوى كردن . . . ، شود .
نشگفت اگر ز هوش شود موسى آنزمان كايزد بطور نور تجلى برافكند . خاقانى .
نشنيده‌اى كه ديد يكى زيرك زردآلوئى فتاده بكوى اندر چون يافتش مزه ترش و ناخوش و آن مغز تلخ باز بدوى اندر گفتا كه هرچه بود بدلت اندر رنگت همىنمود به روى اندر . ناصر خسرو .

نظير ، الظاهر عنوان الباطل .

نشود بز به پچ‌پچى فربه

نشود دل ز حرف قرآن به . . . * دل ز معنى طلب ز حرف مجوى كه نيابى ز نقش عنبر بوى . )
سنائى . نظير :
زه دانا را گويند كه دانا گفت * هيچ نادانرا داننده نگويد زه سخن شيرين از زفت نيايد بر * بز به بج‌بج بر هرگز نشود فربه .
رودكى . نشود بز بكدكدى فربه . رجوع به : بارك اللّه قباى كسى . . . ، شود .

نشود بز به كدكدى فربه .

ز آنكه ديرى است تا مثل زده‌اند . . . )
ابن يمين . رجوع به : مثل قبل شود .

نشود خشك جز به آتش راست .

چوب تر را چنان كه خواهى پيچ . . . )
سعدى .
هامش
( 1 ) بر خلاف معنائى كه محمد طوسى علوى در لغات شاهنامه به اين كلمه ميدهد ظاهر اين است كه مژاك ( اگر صورت مضبوط صحيح باشد ) معنئى از قبيل ابله و احمق و نظاير آن دارد .