نشخوار آدميزاد حرف است .
بر گفتار دراز من يا او ملامتى نيست .
نشد بيقدر و قيمت سوى مردم ز بيقدرى صدف لولوى شهوار .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
نشد خاموش كبك كوهسارى از آن شد طعمهء باز شكارى .
وحشى .
رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود .
نشست تو با زيركان در مغاك به است از بهشت و نشست مژاك « 1 » .
فردوسى .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
نشستند و گفتند و برخاستند .
پى مصلحت مجلس آراستند . . . )
فردوسى . به تقريع و نكوهش ، از گفتار به عمل نپرداختند .
نشسته پاك است .
بمزاح ، اين كس به طهارت و نمازى كردن تن و جامه لاابالى و بىاعتناست .
نشكيبد از شوى زن .
( اگر بشنوى پند و اندرز من * تو دانى كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : زنان را بود شوى كردن . . . ، شود .
نشگفت اگر ز هوش شود موسى آنزمان كايزد بطور نور تجلى برافكند .
خاقانى .
نشنيدهاى كه ديد يكى زيرك زردآلوئى فتاده بكوى اندر چون يافتش مزه ترش و ناخوش و آن مغز تلخ باز بدوى اندر گفتا كه هرچه بود بدلت اندر رنگت همىنمود به روى اندر .
ناصر خسرو .
نظير ، الظاهر عنوان الباطل .
نشود بز به پچپچى فربه
نشود دل ز حرف قرآن به . . . * دل ز معنى طلب ز حرف مجوى
كه نيابى ز نقش عنبر بوى . )
سنائى .
نظير :
زه دانا را گويند كه دانا گفت * هيچ نادانرا داننده نگويد زه
سخن شيرين از زفت نيايد بر * بز به بجبج بر هرگز نشود فربه .
رودكى .
نشود بز بكدكدى فربه . رجوع به : بارك اللّه قباى كسى . . . ، شود .
نشود بز به كدكدى فربه .
ز آنكه ديرى است تا مثل زدهاند . . . )
ابن يمين .
رجوع به : مثل قبل شود .
نشود خشك جز به آتش راست .
چوب تر را چنان كه خواهى پيچ . . . )
سعدى .
هامش
( 1 ) بر خلاف معنائى كه محمد طوسى علوى در لغات شاهنامه به اين كلمه ميدهد ظاهر اين است كه مژاك ( اگر صورت مضبوط صحيح باشد ) معنئى از قبيل ابله و احمق و نظاير آن دارد .