نسوزد عشق را جز عشق خرمن چنان چون بشكند آهن به آهن .
ويس و رامين . رجوع به : آهن آهن را . . . ، شود .
نسوزد كسى را تب ديگران مگر پشت دستى كه سايد بر آن .
امير خسرو .
نسيج پرنيان ابلهفريب است .
ز دانش كن لباس تن كه زيب است . . . )
امير خسرو دهلوى .
نسيم عود كى آيد ز بيخ اشتر غاز .
بگرد او نرسد خصم در هنر هرگز . . . )
ابن يمين .
نسيه آخر بدعوا رسيه .
نظير : النسية نسيان . معاملهء نقد بوى مشك ميدهد .
ستد و داد جز به پيشا دست * داورى باشد و زيان و شكست .
لبيبى .
ستد و داد مكن هرگز جز دستادست « 1 » * كه پسا دست خلاف آرد و الفت ببرد .
ابو شكور .
نسيهخور پارسنگ ترازو نميگيرد .
نسيهخور بسيار خورد .
نشادرش تند بودن .
بمزاح ، عجله داشتن .
نشاشيدى شب دراز است .
اگر بسزاى كار زشت خود نرسيدهاى يا نرسيده است هنوز وقت هست
نشاط جوانى ز پيران مجوى كه آب روان باز نايد بجوى .
سعدى .
رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
نشاط عمر باشد تا بسى سال چو چل آمد فرو ريزد پر و بال .
گج .
رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
نشان بندهء مقبل همين است كه پيش از كارها او كاربين است .
بلبلنامهء عطار .
نشان پدر بايد اندر پسر روا نبود ار كمتر آرد هنر .
( يكى داستان زد بر اين بر پلنگ * بدانگه كه در جنگ شد تيز چنگ
مرا كارزار است گفت آرزوى * پدر از نيا همچنين داشت خوى . . . )
فردوسى .
رجوع به : پسر كو ندارد . . . ، شود .
نشان خوى دقيقى و خوى فردوسيست تفاوتى كه بشهنامهها بينى راست .
ملك الشعراء بهار .
نشانهء لگد گور باد سينهء آنك ز شاخ آهو دارد اميد كعب غزال .
ظهير .
كعب غزال نوعى از شيرينى و حلواست شبيه به آنچه امروز زبان بره نامند .
چو كعب الغزال است پينو و ليكن * نه با طعم كعب الغزال است پينو .
معزى .
هامش
( 1 ) ممكن است پيشادست باشد بقرينهء پسادست مصراع ثانى و شعر لبيبى و نيز محتمل است كه دستادست بمعنى نقد بوده است .