نظر كردن بدرويشان منافى با بزرگى نيست سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش .
حافظ .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . شود .
نظرهء اولى نظرهء حمقا است .
نظير :
فكرت آخر است اصل بنا * نظر اول است تخم زنا .
سنائى .
نظير خويش بنگذاشتند و بگذشتند
. . . خداى عز و جل جمله را بيامرزاد )
مختارى
نعامه و طوطى دو طايرند وليك غذاى آن شكر آمد غذاى اين اخگر .
بلى . . . )
ازرقى .
نعش تعزيه .
گويند مردى مانده و گرسنه بديهى رسيد و چون مردمان ديه از اطعام او مضايقت داشتند دعوى كرد كه تعزيهخوان است دهقانان ويرا طعام بردند و بنواختند چون سير بخورد پرسيدند در تعزيه نوحهخوانى يا مخالفخوانى كنى گفت هيچيك ، كار من در تعزيه نعش شدن است . نظير : از آسيا بانگ است . رجوع به : شير علم ، شود .
نعل افكندن ، انداختن .
نهايت وامانده شدن .
مثال :
در كوكبهء رخ تو چون ماه * صد نعل فكنده آسمانها .
انورى .
وقت است كه مركبان انجم * هم نعل بيفكنند و هم سم .
خاقانى .
نعل باژگونه ، نعل باشگونه ، نعل دگرگون ، نعل معكوس ، نعل وارون ، نعل وارونه ، نعل واژگون .
نعل واژگون زدن .
براى مصلحتى امر را جز آنچه هست نمودن .
مثال :
نعلهاى باژگونه است اى سليم * نفرت فرعون را دان از كليم .
مولوى .
بدگمانى نعل معكوس وى است * گرچه هر جزويش جاسوس وى است .
مولوى .
نعل دگرگون زده اسبت بطعن * بر رخ ابليس شده داغ لعن .
امير خسرو .
حسن از دايرهء عشق نزد پا بيرون * نعل واژونه مزن فاخته كوكو بگذار .
تا نشان سم اسبت گم كنند * تركمانا نعل را وارونه زن .
قاآنى .
عشق خوش دارد مرا بهر فريب ديگران * پيش پاى سادهلوحان نعل وارونش منم .
صائب .
نعل وارونه است جام مى ز ساقى خواستن * ورنه خوناب جگر پيمانهء ما را بس است .
صائب .
ذوق در غمهاست پى گم كردهاند * آب حيوان را بظلمت بردهاند
باژگونه نعل از ده تا رباط * چشمها را چار كن در احتياط .
مولوى .
در دهر هرپياده سواريست ليك گنج * بىنعل باژگونه كجا ميتوان گرفت .
كاتبى .
همه نعل مركب زنم باشگونه * بوقت گزين بتكها مىگريزم ( ؟ )
خاقانى .