تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1816

مساهمون:

ص١٨١٦
نظر كردن بدرويشان منافى با بزرگى نيست سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش . حافظ . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . شود .

نظرهء اولى نظرهء حمقا است .

نظير :
فكرت آخر است اصل بنا * نظر اول است تخم زنا .
سنائى .

نظير خويش بنگذاشتند و بگذشتند

. . . خداى عز و جل جمله را بيامرزاد )
مختارى
نعامه و طوطى دو طايرند وليك غذاى آن شكر آمد غذاى اين اخگر .
بلى . . . )
ازرقى .

نعش تعزيه .

گويند مردى مانده و گرسنه بديهى رسيد و چون مردمان ديه از اطعام او مضايقت داشتند دعوى كرد كه تعزيه‌خوان است دهقانان ويرا طعام بردند و بنواختند چون سير بخورد پرسيدند در تعزيه نوحه‌خوانى يا مخالف‌خوانى كنى گفت هيچيك ، كار من در تعزيه نعش شدن است . نظير : از آسيا بانگ است . رجوع به : شير علم ، شود .

نعل افكندن ، انداختن .

نهايت وامانده شدن . مثال :
در كوكبهء رخ تو چون ماه * صد نعل فكنده آسمانها .
انورى .
وقت است كه مركبان انجم * هم نعل بيفكنند و هم سم .
خاقانى .

نعل باژگونه ، نعل باشگونه ، نعل دگرگون ، نعل معكوس ، نعل وارون ، نعل وارونه ، نعل واژگون .

نعل واژگون زدن .

براى مصلحتى امر را جز آنچه هست نمودن . مثال :
نعلهاى باژگونه است اى سليم * نفرت فرعون را دان از كليم .
مولوى .
بدگمانى نعل معكوس وى است * گرچه هر جزويش جاسوس وى است .
مولوى .
نعل دگرگون زده اسبت بطعن * بر رخ ابليس شده داغ لعن .
امير خسرو .
حسن از دايرهء عشق نزد پا بيرون * نعل واژونه مزن فاخته كوكو بگذار . تا نشان سم اسبت گم كنند * تركمانا نعل را وارونه زن .
قاآنى .
عشق خوش دارد مرا بهر فريب ديگران * پيش پاى ساده‌لوحان نعل وارونش منم .
صائب .
نعل وارونه است جام مى ز ساقى خواستن * ورنه خوناب جگر پيمانهء ما را بس است .
صائب .
ذوق در غمهاست پى گم كرده‌اند * آب حيوان را بظلمت برده‌اند باژگونه نعل از ده تا رباط * چشمها را چار كن در احتياط .
مولوى .
در دهر هرپياده سواريست ليك گنج * بىنعل باژگونه كجا ميتوان گرفت .
كاتبى .
همه نعل مركب زنم باشگونه * بوقت گزين بتكها مىگريزم ( ؟ )
خاقانى .