تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1813

مساهمون:

ص١٨١٣
ترا نظير كه گويد جز آنكه نشنيده است * حديث هيأت پينو و شكل كعب غزال
رفيع الدين لنبانى .
نشايد باد را در برگرفتن نه دريا را بمشتى برگرفتن . ويس و رامين .

نشايد برايگان مردن .

بوسه‌اى زان دهان بخواهم خواست * كه . . . )
اوحدى .
نشايد بهى يافت بىرنج و بيم كه بيرنج كس نارد از سنگ سيم . اسدى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

نشايد جز كه كشتن را چو شيشك گشت پروارى .

حجر گشتى ز رسخ ايدون نشائى جز كه دوزخ را . . . )
مرحوم اديب .

نشايد خوردن الا رزق مقسوم .

ز دنيا قسم ما غم خوردن آمد . . . )
سعدى . رجوع به : اگر زمين و زمانرا . . . ، شود .

نشايد روان ريك بر كوه بست .

برومى سپاهى نشايد شكست . . . )
فردوسى .

نشايد رها كردن آزرده مار

كنون برنيايد بدينگونه كار . . . * سرش كوفت بايد كنون زير سنگ نبايد در اين كار كردن درنگ . )
فردوسى . رجوع به : آزاده را ميازار . . . ، شود .

نشايد سياهى زدودن ز شب .

ز بد گوهران بد نباشد عجب . . . )
فردوسى . نظير : زنگى بشستن نگردد سفيد .
نشايد شاهديرا كرم پيله كه بيش از چشم و ابروئى ندارد . خاقانى .

نشايد كوفت آهن جز به آهن .

نشايد برد انده جز بانده . . . )
خاقانى . رجوع به : آهن آهن را . . . ، شود .
نشايد هيچ مردم خفته در كار كه در پايان پشيمانى دهد بار . امير خسرو . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
نشايد يافت اندر هيچ برزن وفا در اسب و در شمشير و در زن . رجوع اسب و زن و شمشير . . . ، شود .

نشايد يافت بيرنج از جهان گنج .

چه باشد گر برم در عشق تو رنج . . . )
ويس و رامين . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

نشترش بزنى خونش درنميآيد .

نهايت خشمگين است . تمثل :
چنان ز جود تو كان طيره شد كه برنايد * به زخم نشتر خورشيد از رگش خونى .
كمال اسمعيل . نظير : كاردش بزنى خونش درنميآيد .