ترا نظير كه گويد جز آنكه نشنيده است * حديث هيأت پينو و شكل كعب غزال
رفيع الدين لنبانى .
نشايد باد را در برگرفتن نه دريا را بمشتى برگرفتن .
ويس و رامين .
نشايد برايگان مردن .
بوسهاى زان دهان بخواهم خواست * كه . . . )
اوحدى .
نشايد بهى يافت بىرنج و بيم كه بيرنج كس نارد از سنگ سيم .
اسدى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
نشايد جز كه كشتن را چو شيشك گشت پروارى .
حجر گشتى ز رسخ ايدون نشائى جز كه دوزخ را . . . )
مرحوم اديب .
نشايد خوردن الا رزق مقسوم .
ز دنيا قسم ما غم خوردن آمد . . . )
سعدى .
رجوع به : اگر زمين و زمانرا . . . ، شود .
نشايد روان ريك بر كوه بست .
برومى سپاهى نشايد شكست . . . )
فردوسى .
نشايد رها كردن آزرده مار
كنون برنيايد بدينگونه كار . . . * سرش كوفت بايد كنون زير سنگ
نبايد در اين كار كردن درنگ . )
فردوسى .
رجوع به : آزاده را ميازار . . . ، شود .
نشايد سياهى زدودن ز شب .
ز بد گوهران بد نباشد عجب . . . )
فردوسى . نظير :
زنگى بشستن نگردد سفيد .
نشايد شاهديرا كرم پيله كه بيش از چشم و ابروئى ندارد .
خاقانى .
نشايد كوفت آهن جز به آهن .
نشايد برد انده جز بانده . . . )
خاقانى . رجوع به :
آهن آهن را . . . ، شود .
نشايد هيچ مردم خفته در كار كه در پايان پشيمانى دهد بار .
امير خسرو .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
نشايد يافت اندر هيچ برزن وفا در اسب و در شمشير و در زن .
رجوع اسب و زن و شمشير . . . ، شود .
نشايد يافت بيرنج از جهان گنج .
چه باشد گر برم در عشق تو رنج . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
نشترش بزنى خونش درنميآيد .
نهايت خشمگين است . تمثل :
چنان ز جود تو كان طيره شد كه برنايد * به زخم نشتر خورشيد از رگش خونى .
كمال اسمعيل .
نظير : كاردش بزنى خونش درنميآيد .