نعلهاى باژگونه است اى پسر * عقل كلى را كند هم خيرهسر .
مولوى .
اين نسوزد و آن بسوزد اى عجب * نعل معكوس است در راه طلب .
مولوى .
بگنج فيض تو هر مه مگر فلك پى برد * كه كرد آخر مه باژگونه نعل ستور .
كاتبى .
كه زنم نعل باژگونه بسى * نكتهام را نكرد فهم كسى .
بهاء الدين ولد .
باژگون نعلها نگر بجهان * شاه اندر لباس بنده نهان .
بهاء الدين ولد .
نعل بينى باژگونه در جهان * تختهبندانرا لقب آمد شهان
بس طناب اندر گلو و تاجدار * به روى انبوهى كه اينك تاجدار
همچو گور كافران بيرون حلل * و اندرون قهر خدا عز و جل .
مولوى .
ليك نعل باژگونه بود سخت * پيش پاى هر شقى و نيكبخت .
مولوى .
نعل در آتش افكندن ، نعل در آتش داشتن .
بىشكيب ، بىقرار ، مضطرب كردن يا بودن . و مأخوذ است از عمل جادوگران كه براى آشفتهتر و شيداتر كردن عاشق نعل در زير آتش كنند .
مثال :
پيوسته غمت مرا مشوش دارد * عيش خوش من عشق تو ناخوش دارد
بر آتش چهره زلف جعدت گوئى * از بهر دلم نعل در آتش دارد .
عليشاه بن سلطان تكش .
در نهانخانهء عشرت صنمى خوش دارم * كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم .
حافظ .
بود نعل دلم در آتش ليك * بند ميزد قضا بمسمارم .
اثير اومانى .
هركه چنين لشكرش نعل در آتش نهاد * نعل بها داد عمر بر سر ميدان او .
خاقانى .
نعل در آتش نهادندى مرا * آن نهاد جادوان بدرود باد .
خاقانى .
ز عزم تيز تو نعلش « 1 » در آتش است مگر * كه خود سكون نشناسد چو عادت دوران .
كمال اسمعيل
مرا بتازه در آتش نهاد گوئى نعل * هرآتشى كه جدا شد ز نعل يكرانش .
ظهير :
نعل ريختن .
بشتاب رفتن . بچالاكى گريختن .
حاجتش نبود بسوى كه گريخت * كز پيش كرهء فلك صد نعل ريخت .
مولوى .
زيد را اكنون نيابى كو گريخت * جست از صف نعال و نعل ريخت .
مولوى .
نعلش را پيدا كرده .
نظير : خدا داده بما مالى يك خر مانده است سه پانالى . نعلش را خريده .
نعلش را خريده .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
نعل گرفتن .
از كار انداختن تاثير بردن . مثال :
عدل تو ظلم و فتنه را نعل گرفت لاجرم * هردو چو نعل ماندهاند از نو بچارميخ در .
مجير بيلقانى .
هامش
( 1 ) اسب ممدوح .