چونكه بىدف رقص ميكرد آن عليل * ز اعتماد جود خلاق جليل . . .
مولوى .
نزديك شتر مخواب خواب آشفته مبين .
نزديكى است علت محرومى زان چشم مىنبيند مژگان را .
قاآنى .
نزديكى بود انجام دورى .
همىگفتم بجا آور صبورى * كه . . . )
ويس و رامين .
نزن نخور .
تمثل :
چون تو بزنى بخورد بايدت * اين خود مثل است در خراسان .
ناصر خسرو .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نزيبد تاج شاهى بر سر دون .
بكيخسرو سزد تاج فريدون . . . )
ناصر خسرو .
نزيبد تخت را هر تن نشايد تاج را هر سر
. . . نه هر سرخى بود مرجان نه هرسبزى بود مينا . )
قطران .
نزيبد سخن كژ ابرشهريار .
ز گفتارهاى چنين شرم دار . . . )
فردوسى .
نزيبد مرا با جوانان چميد كه بر عارضم صبح پيرى دميد .
سعدى .
نظير :
كسى را كه سالش به دو سى رسيد * اميد از جهانش ببايد بريد .
فردوسى .
جوانى گفت پيرى را چه تدبير * كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغزگفتار * كه در پيرى تو خود بگريزى از يار
چو سال جوان بركشد بر چهل * غم روز مرگ اندر آيد بدل .
فردوسى .
چون آمد بنزديك سر تيغ شصت * مده مى كه از سال شد مرد مست .
فردوسى .
چون پنجه سال خويشتن را كشتم * بر عمر نهاد سال شصت انگشتم
شك نيست كه شست را كمانى بايد * چون شصت تمام شد كمان شد پشتم .
عطار .
و ان امرء قد سار سبعين حجة * الى منهل من ورده لقريب .
چو شست آمد نشست آمد به ديوار * چو هفتاد آمد افتاد آلت از كار .
نظامى .
چون بوق زدن باشد در گاه هزيمت * پيرى كه جوانى كند اندر گه پيرى .
از قابوسنامه .
پيرى و صد عيب چنين گفتهاند . پيرى بهزار علت آراسته است . اينهم علت پيرى است .
كفى بالشيب داء .
پيرى و درد درآرد دوصد گونه آهو بمرد .
اسدى .
الشيب عيب .
اگر شاه هر هفت كشور بود * چو آميزه مو شد مكدر بود .
اسدى .