نرمى ز حد مبر كه چو دندان مار ريخت هرطفل نى سوار كند تازيانهاش .
صائب .
نرود بر شريعت استهزا .
ابو الفرج رونى .
نرود گرگگزيده ز پى آب .
آزردهء چرخم نكنم آرزوى آب * آرى . . . )
خاقانى .
نرود مرغ سوى دانه فراز چون دگر مرغ بيند اندر بند
( . . . پند گير از مصائب دگران * تا نگيرند ديگران ز تو پند . )
سعدى .
نرويد هرگز از شمشاد پولاد .
طمع چون كردى از گمره دليلى . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
نره بيمار .
بمزاح ، بيمارى قوى و پرخوار .
نزايد جز از مرگ را جانور
. . . اگر مرد خواهى غم من مخور .
در جاى ديگر :
. . . سراى سپنجست و برما گذر . )
فردوسى . رجوع به :
از مرگ خود چاره . . . ، شود .
نزايد ز مادر كسى شهريار .
به مردى و گنج اين جهانرا بدار . . . )
فردوسى .
نزايد كس الا كه مرده شود به خاك سيه در سپرده شود
( از آدم درون تا دم نفخ صور * چنين بود خواهد ز حكم غفور . . . )
فردوسى . ى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
نزاييده جان و دل بابا .
نظير : نه بدار است نه به بار است اسمش على خدايار است .
نزد آنكش خرد نه همخوابه است شير بيشه چو شير گرمابه است .
نزد خر خرمهره و گوهر يكى است .
آن ايشك را در در دريا شكى است . . . )
مولوى .
نزد خرد شاهى و پيغمبرى چون دو نگينند در انگشترى .
( . گفتهء آنهاست كه آزادهاند * كاين دو ز يك اصل و نسب زادهاند . )
نظامى .
رجوع به : الدين و الملك . . . ، شود .
نزد خردمندان نباشد غريب بوى از گل و نور از سهيل يمن .
فرخى .
نزد شاهنشه چكار اوباش لشگرگاه را .
عقل را با عشق كارى خود تواند بود ؟ - نى . . . )
مولوى .
نزد نامرد بكر كم خطر است .
خاطرم بكر و عهد نامرد است . . . )
خاقانى .
نزده ميرقصد .
نظير : نخورده مست است . در قديم بىدف در سماع بودن و بى دف رقصيدن بجاى اين تعبير متداول بوده است .
تا چه انگيزد بدور آفتاب طلعتت * چرخ كو در خلق سوزى بود بىدف در سماع .
كاتبى .