رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
نخواهى كه زير افتى از جاى خويش ز اندازه بيرون منه پاى خويش
( دهلوارت افغان بيهوده چند * ميان خالى و بانگ و نام بلند . . .
چو آب از لب ديك جوشد برون * بخاكستر اندر فتد سرنگون
بيك گام كز نردبانى جهى * سلامت بود گر بجانى جهى
تن آدميرا به نيروى ذات * قدم بايد آنگه قدمرا ثبات . )
امير خسرو دهلوى .
رجوع به : باندازهء گليم . . . ، شود .
نخواهى كه ضايع كنى روزگار بناكار ديده مفرماى كار .
سعدى .
نظير : ناكرده كار را مبر به كار . و رجوع به : از هركسى كارى ساخته . . . ، شود .
نخود توى شله زرد .
سخت پيدا . نهايت برجسته .
نخود همه آش .
آنكه در كارهاى كسان بىخواهش آنان مداخلت روا دارد .
نخورد است كس روزى هيچكس .
بر او داد يزدان ز راه نفس . . . )
نظامى .
نظير :
بر سر هر لقمه به نوشته عيان * كز فلان بن فلان بن فلان .
مولوى .
نخورد ديك گرم كرده كريم .
سفله دارد ز بهر روزى بيم . . . )
سنائى . معنى ديك گرم كرده را در حاشيهء ديوان چاپى سنائى باقيماندهء غذا مينويسد . رجوع به : اگر عنقا ز بىبرگى . . . ، شود .
نخورد زهر عاقلى هرگز كه مرا در خزينه ترياق است .
از تاريخ گيلان تاليف مير ظهير الدين مرعشى . نظير :
دارو بتجربت نتوان خورد . * نه هركه دارد ترياق زهر بايد خورد .
نخورد شير صيد خود تنها
. . . چون شود سير مانده كرد رها . )
سنائى .
نخورد شير نيم خوردهء سگ ور به سختى بميرد اندر غار .
سعدى . رجوع به : اگر عنقا ز بىبرگى . . . ، شود .
نخوردهايم نان گندم ديدهايم در دستهاى مردم .
اين كار نه برسم است .
نخورده مست است .
مثال :
در مجلس دهر ساز مستى بسته است * نه چنگ بقانون و نه دف بر دست است
رندان همه ترك مىپرستى كردند * جز محتسب شهر كه بىمى مست است .
شاه شجاع .
از تاريخ گزيده . رجوع به : از يك پياله . . . ، شود .
نخورد هميشه دارد .
نخورى هميشه دارى . بمزاح سخت كم است .
نخيزد از ميان ميرى كه مورى هم ميان دارد نيايد از كله شاهى كه شاهين هم كله دارد