جمله علت بگوى و باز مگير * و آنچه بشنيدهاى چو راز مگير .
سنائى .
نتوان يافت جوانى بخضاب .
بتكلف نشود چون تو عدوت . . . )
اديب صابر .
رجوع به : ريش خود را همىخضاب كنى . . . ، شود .
نتيجه تابع اخص مقدمتين است .
قاعدهء منطقى است .
نجات شمشير از صيقل .
مثال : و از آن نجات يافتم نجات شمشير از دست صيقل . تاريخ بيهق .
نجار اگر ز چوب كند شمشير شمشير او نبرد خفتان را .
قاآنى .
رجوع به : مثل شمشير خطيب . . . ، شود .
نجستر شود چون نجس تر شود .
نجنب كه گنجى .
نظير :
عروس ما عيبى ندارد * كور است كچل است سرگيجه دارد .
انك خير من تفاريق العصا . و رجوع به : مجنب كه . . . ، شود .
نجويد نردبان مرغ از پى بام .
نبخشد زر جوانمرد از پى نام . . . )
خسرو دهلوى .
نجى المخفون و هلك المثقلون .
حديث . اقتباس :
چكنم جفت و خانه و بنياد * مونس من نجى المخفون باد .
سنائى .
نحس خرگوشى كه باشد شير جو
. . . زيركى و عقل و چالاكيت كو . )
مولوى .
نحس شاگردى كه با استاد خويش همسرى آغازد و آيد به پيش .
مولوى .
نحس همىبارد بر تو زحل نام چسود است ترا مشترى .
ناصر خسرو .
نظير :
چه سود چون همىز تو گند آيد * گر تو بنام احمد عطارى .
ناصر خسرو .
نحن الدنيا من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتضع .
مأمون عباسى . مائيم روزگار آن را كه برداشتيم بلندى گرفت و آن را كه بنهاديم خوار شد . تمثل : كه جهان بر سلاطين گردد و هر كسى را كه بركشيدند نرسد كسى را كه گويد چرا چنين است كه مأمون گفته است در اين باب نحن الدنيا . . . ابو الفضل بيهقى .
نحن الزمان ان صلحنا صلح الزمان و ان فسدنا فسد الزمان .
معاويه .
تمثل :
هستى تو زمانه و اگرنه بچه معنى * بر اهل زمان از تو مضار است و منافع
وطواط .
نخ را كشيدند .
نخشرا كشيدند . حاكمى ابله را گويند در ملاء بيشتر سخنان نه بر وجه صواب گفتى و وزير يا نديم هربار او را در خلوت ملامت كردى در آخر نديم ريسمانى بر گند او بست كه از زير بساط ميگذشت و سر رشته بنهانى در دست ناصح بود تا هرگاه او بر خلاف مصلحت سخنى گويد رشته بكشد و گوينده از گفتار باز ايستد روزى بر سر جمع ناصوابى گفتن