كهنهدوزان گر بديشان صبر و حلم جمله نودوزان شدندى هم بعلم .
مولوى .
كهنه گليمى كه نمازى بود ز اطلس نو به كه ببازى بود .
امير خسرو .
كهنه نوكر است .
اشاره به مثل تركى : كهنه نوكرم هم سحرم هم قاچارام :
كه و مه به شود ز صحبت به
صحبت نيك را ز دست مده . . . )
سنائى .
كه و مه راست باشد نزد نادان چه روز و شب به چشم كور يكسان .
ويس و رامين .
كه هاكرو كه جاكرو !
رجوع به : اللّه اللّه كه تلف كرد . . . ، شود .
كه يابد بگيتى رهائى ز مرگ اگر تن بپوشد بپولاد ترك .
فردوسى :
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
كى از طنين ذبابى پلنگ راست زيان كى از حنين حبابى نهنگ راست خطر .
قاآنى .
كى اسير حبس آزادى كند كى گرفتار بلا شادى كند .
مولوى .
كى باشد كتك جا خورده باشم
يزدى چوب مىخورد و ميگفت . . . )
جا ، بلهجهء يزد بمعنى تمام و به كمال است .
كى بسازد خانه ماهى بر زمين
نى مرا خانه است و نى يك همنشين . . . )
مولوى .
كى به گل پنهان توان كردن فروغ آفتاب
با وجود عقل اگر پيدا بود عشقش رواست . . . )
ابن يمين . رجوع به : آفتاب را به گل . . . ، شود .
كى بود آن رند گدا مرد آنك عزم بخلوتگه سلطان كند .
عطار .
كى بود بر لب درياى دمان بيم عطش
با دل دوست كسى را نبود بيم دمار . . . )
اديب صابر .
كى بود تمييز تيغ و تير را
تيغ حرمت مىندارد پير را . . . )
مولوى .
كى بود خود ديده مانند شنود
ديد صد چندان كه وصف اشنيده بود . )
مولوى .
كى بود طاقت باز تيز پر كبك شكسته بال را
با غم هجر تو مرا تاب نماند و . . . )
فلكى شيروانى .
كى بود نغمهء داود چو آواز دراى
نظم او را تو مپندار چو نظم دگران . . . )
شرف شفروه .
كى بود ياراى آن خفاش را كو ببيند آفتاب فاش را .
عطار .
كى بىحريف ماند رندى كه خوش قمار است
آن را كه خلق خوش هست تنها نمىگذارند . . . )
صائب .