تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1256

مساهمون:

ص١٢٥٦
كهنه‌دوزان گر بديشان صبر و حلم جمله نودوزان شدندى هم بعلم . مولوى .
كهنه گليمى كه نمازى بود ز اطلس نو به كه ببازى بود . امير خسرو .

كهنه نوكر است .

اشاره به مثل تركى : كهنه نوكرم هم سحرم هم قاچارام :

كه و مه به شود ز صحبت به

صحبت نيك را ز دست مده . . . )
سنائى .
كه و مه راست باشد نزد نادان چه روز و شب به چشم كور يكسان . ويس و رامين .

كه هاكرو كه جاكرو !

رجوع به : اللّه اللّه كه تلف كرد . . . ، شود .
كه يابد بگيتى رهائى ز مرگ اگر تن بپوشد بپولاد ترك . فردوسى : رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
كى از طنين ذبابى پلنگ راست زيان كى از حنين حبابى نهنگ راست خطر . قاآنى .
كى اسير حبس آزادى كند كى گرفتار بلا شادى كند . مولوى .

كى باشد كتك جا خورده باشم

يزدى چوب مىخورد و ميگفت . . . )
جا ، بلهجهء يزد بمعنى تمام و به كمال است .

كى بسازد خانه ماهى بر زمين

نى مرا خانه است و نى يك هم‌نشين . . . )
مولوى .

كى به گل پنهان توان كردن فروغ آفتاب

با وجود عقل اگر پيدا بود عشقش رواست . . . )
ابن يمين . رجوع به : آفتاب را به گل . . . ، شود .
كى بود آن رند گدا مرد آنك عزم بخلوتگه سلطان كند . عطار .

كى بود بر لب درياى دمان بيم عطش

با دل دوست كسى را نبود بيم دمار . . . )
اديب صابر .

كى بود تمييز تيغ و تير را

تيغ حرمت مىندارد پير را . . . )
مولوى .

كى بود خود ديده مانند شنود

ديد صد چندان كه وصف اشنيده بود . )
مولوى .

كى بود طاقت باز تيز پر كبك شكسته بال را

با غم هجر تو مرا تاب نماند و . . . )
فلكى شيروانى .

كى بود نغمهء داود چو آواز دراى

نظم او را تو مپندار چو نظم دگران . . . )
شرف شفروه .
كى بود ياراى آن خفاش را كو ببيند آفتاب فاش را . عطار .

كى بىحريف ماند رندى كه خوش قمار است

آن را كه خلق خوش هست تنها نمىگذارند . . . )
صائب .