و داد خواست سلطان گفت برو كه داد نماند « 1 » . روستائى گفت كه را دادى كه نماند ؟
پادشاه چون بشنيد دستارچه بر روى نهاد و بگريست و گفت راست گفتى كه هيچ نداديم و هيچ نماند . آنگاه مهم او را كفايت كرد . نقل از حاشيهء احياء العلوم خطى .
كه را در جهان خوى زشت ار نكوست بهر كس گمان آن برد كاندر اوست .
اسدى .
رجوع به : كافر همه را . . . ، شود .
كه را در جهان هست هوش و خرد كجا او فريب زمانه خورد .
فردوسى .
كه را دست كوتاه يا بى ز دانش مشو فتنه بر مال و دست درازش .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
كه را دوست دارى و كام تو اوست هر آهوشرا همچنان دار دوست .
اسدى .
كه را ديدى تو اندر جمله عالم كه يكدم شادمانى يافت بيغم .
( . . . كه را شد حاصل آخر جمله اميد * كه ماند اندر كمال خويش جاويد . )
شبسترى .
رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود .
كرا رنگ چهره سيهتر ز ننگ به دو كى پديد آيد از شرم رنگ .
اسدى .
كه را ره گشاده شود سوى دانش حقيقت شود سوى دانا مجازش .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
كه را سركه دارو بود بر جگر شود ز انگبين درد او بيشتر .
فردوسى .
كه را سوى دانش بود دسترس ورا پايه از دانش اوست بس .
اسدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
كه را شايى چو مر خود را نشايستى .
بجاى خويش بد كردى ، چه بد كردى . . . ! )
ناصر خسرو .
كه را شده است مصور شمار ريگ زمين كه را شده است ميسر شمار قطرهء آب .
اديب صابر .
كه را گردش روز با كام نيست ورا مرگ با زندگانى يكيست .
فردوسى .
كه را گنج دانش بود پادشاست
به از گنج دانش بگيتى كجاست . . . )
اسدى .
هامش
( 1 ) يعنى امروز ديگر بيگاه است و زمان رسيدن بداورى سپرى شده است .