تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1253

مساهمون:

ص١٢٥٣
و داد خواست سلطان گفت برو كه داد نماند « 1 » . روستائى گفت كه را دادى كه نماند ؟ پادشاه چون بشنيد دستارچه بر روى نهاد و بگريست و گفت راست گفتى كه هيچ نداديم و هيچ نماند . آنگاه مهم او را كفايت كرد . نقل از حاشيهء احياء العلوم خطى .
كه را در جهان خوى زشت ار نكوست بهر كس گمان آن برد كاندر اوست . اسدى . رجوع به : كافر همه را . . . ، شود .
كه را در جهان هست هوش و خرد كجا او فريب زمانه خورد . فردوسى .
كه را دست كوتاه يا بى ز دانش مشو فتنه بر مال و دست درازش . ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
كه را دوست دارى و كام تو اوست هر آهوشرا همچنان دار دوست . اسدى .
كه را ديدى تو اندر جمله عالم كه يكدم شادمانى يافت بيغم .
( . . . كه را شد حاصل آخر جمله اميد * كه ماند اندر كمال خويش جاويد . )
شبسترى . رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود .
كرا رنگ چهره سيه‌تر ز ننگ به دو كى پديد آيد از شرم رنگ . اسدى .
كه را ره گشاده شود سوى دانش حقيقت شود سوى دانا مجازش . ناصر خسرو . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
كه را سركه دارو بود بر جگر شود ز انگبين درد او بيشتر . فردوسى .
كه را سوى دانش بود دسترس ورا پايه از دانش اوست بس . اسدى . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .

كه را شايى چو مر خود را نشايستى .

بجاى خويش بد كردى ، چه بد كردى . . . ! )
ناصر خسرو .
كه را شده است مصور شمار ريگ زمين كه را شده است ميسر شمار قطرهء آب . اديب صابر .
كه را گردش روز با كام نيست ورا مرگ با زندگانى يكيست . فردوسى .

كه را گنج دانش بود پادشاست

به از گنج دانش بگيتى كجاست . . . )
اسدى .
هامش
( 1 ) يعنى امروز ديگر بيگاه است و زمان رسيدن بداورى سپرى شده است .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1253 | على اكبر دهخدا