ور شكستى ناگهان سرگين خر * خانها پر گند گردد سر بسر
. . . * . . . )
مولوى .
كه كه باشد تا بپوشد روى آب طين كه باشد كه بپوشد آفتاب .
مولوى .
كه گفت پيرزن از ميوه مىكند پرهيز دروغ گفت كه دستش نميرسد بدرخت .
( چو خويشتن نتواند كه مىخورد قاضى * ضرورت است كه بر ديگران بگيرد سخت . . . )
سعدى .
نظير :
سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوته است .
پيرزن را دست بدرخت آلو نرسيد گفت مرا خود ترش نسازد .
كه گفتت بجيحون برانداز تن چو افتادهاى دست و پائى بزن .
سعدى .
كه گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند .
اصل شعر : كه گويد . . . الخ ، باشد و از فردوسى است .
كه كرد اى پسر سود در كاستى
همه نيكنامى به و راستى . . . )
فردوسى .
كه گويد كه دانا و نادان يكيست ؟
و ليكن ز آموختن چاره نيست . . . )
فردوسى .
نظير ،
هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ .
قرآن كريم . سورهء 39 . آيهء 12 . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
كه گويد كه كژى به از راستى !
. . . چو دلرا بكژى بياراستى ! )
فردوسى .
كه گويد كه نفرين به از آفرين
بىآزارى و خامشى برگزين . . . )
فردوسى .
كه مرده كه زنده ! ندانم تا بدآنگاه پايم يا ميرم .
كه ميداند گربه كجا تخم ميگذارد .
كه نالد ز ظالم كه در دور تست كه هر جور كاو مىكند جور تست .
سعدى .
رجوع به : كارها را كارفرما . . . ، شود .
كهن جامهء خويش پيراستن به از جامهء عاريت خواستن .
سعدى .
نظير :
مر از نان جو خويش چهره كاهى به * كه از شراب حريفان سفله گلنارى .
اميدى زارى .
خاك ديوار خويش ليسى به * كه ز پالودهء كسان انگشت .
فرومانده در شهر خود با خسان * به از شهريارى به شهر كسان .
نظامى .
غثك خير من سمين غيرك . از فربه غير لاغر تو بهتر . از شاهد صادق . العرى خير من الثوب العار حبذا خانهء خود گر همه گلخن باشد .
كهن گردد نو ار سنگ است و خاره
كهن گشتى و نو بودى تو بىشك . . . )
ناصر خسرو .