خواهى كه چون نگار كنى كارهاى خويش * دفتر بمدح سيد مشرق نگار كن .
اديب صابر .
رجوع به : مثل نگار ، شود .
كار حضرت فيل است .
در تداول عامه غالبا بمزاح ، كارى بس دشوار است .
كار حكيم بىحكمت نيست .
كار خاتمت دارد .
كيمياى سعادت . رجوع به : فردا كه بر من و تو . . . ، شود .
كار خدائى نه كاريست خرد
كه . . . قضاى نبشته نشايد سترد ) .
فردوسى .
كار خدمت دارد و خلق حسن
درگذر از فضل و از جلدى و فن . )
مولوى .
كار خر است خواب و خور اى نادان با خر بخواب و خور چه شوى همسر .
ناصر خسرو . نظير :
كار خر است سوى خردمند خواب و خور
. . . ننگ است ننگ با خرد از كار خر مرا . )
ناصر خسرو :
كار خلقيرا بتدبير تو باز انداختند چون تو خود تدبير كار خود نميدانى چه سود .
اوحدى .
كار خنجر برنده نايد از سوزن
بحيلهاى كه عدو كرد مىمباش دژم * كه . . . )
قاآنى .
كار خود كن كار بيگانه مكن
در زمين ديگران خانه مكن . . . )
مولوى .
كار خود گر به خدا باز گذارى حافظ اى بسا عيش كه با بخت خدا داده كنى .
حافظ .
كارد از گوشت گذشتن .
تمثل :
تو ندانى كه مرا كارد گذشته است ز گوشت * تو ندانى كه مرا كار رسيده است بجان .
فرخى .
نظير : كارد به استخوان رسيدن .
كار به استخوان رسيدن .
تمثل :
بحاتم ار بجهان آيد التجا نكنم * به استخوان رسد ار كاردم بدست نياز .
ابن يمين .
كار ستمت بجان رسيده است * وين كارد به استخوان رسيده است .
اخسيكتى .
چون رسيد آن كارد اندر استخوان * حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان .
مولوى .
در پريد و عشق را دربر گرفت * عقل و جانرا كارد آمد به استخوان .
عطار .
باز خر ما را از اين نفس پليد * كاردش تا استخوان ما رسيد .
مولوى .
نظير : كارد از گوشت گذشتن . كار بجان رسيدن . بلغ السيل الزبى . بلغ السكين العظم .
جاوز الحزام الطبيين . از نفايس الفنون . قفيز پر آمدن . پيمانه لبريز شدن .