نه گودرز ماند نه خسرو نه طوس * نه تخت و كلاه و نه پيل و نه كوس
كه خواهد از اين ديو واژونه كين * كس او را نيابد همال چنين
چو رستم بجنبيد بر خويشتن * چنين گفت اكوان كه اى پيلتن
يكى آرزو كن كه تا از هوا * كجات آيد اكنون فكندن روا
سوى آبت اندازم ار سوى كوه * كجا خواهى افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگريد * تن اندر كف ديو واژونه ديد
چنين گفت با دل گو پيلتن * كه از چاره به نيست در هر سخن
كنون هرچه گويمش جز آن كند * نه سوگند داند نه پيمان كند
گر ايدون كه گويم به دريا فكن * بكوه افكند بدگهر اهرمن
بكوهم زند تا شوم ريزريز * بدان تا برآيد ز من رستخيز
يكى چاره بايد كنون ساختن * كه رايش به آب آيد انداختن
چنين داد پاسخ كه داناى چين * يكى داستانى زده است اندرين
كه در آب هركو برآيدش هوش * به مينو نبيند روانش سروش
بماند بزارى روانش بجاى * خرامش نيابد بديگر سراى
به دريا نبايد كه اندازيم * كفن سينهء ماهيان سازيم
بكوهم درانداز تا ببر و شير * به بينند چنگال مرد دلير
ز رستم چو بشنيد اكوان ديو * برآورد بر سان دريا غريو
به جائى بخواهم فكندنت گفت * كه اندر دو گيتى بمانى نهفت
چو گفت اين سخن ديو واژونه خوى * ز دست آنگهى رستم جنگجوى
بدرياى ژرف اندر انداختش * چنان چون شنيدش دگر ساختش
همين كز هوا سوى دريا رسيد * سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
نهنگان كه كردند آهنگ اوى * ببودند سرگشته در چنگ اوى
بدست چپ و پاى كردى شناه * بديگر ز دشمن همى جست راه
ز كارش نيامد زمانى درنگ * چنين باشد آن كو بود مرد جنگ
اگر ماندى كس به مردى بپاى * زمانه پى او نبردى ز جاى
بدان كاينچنين است گردنده دهر * گهى نوش بار آورد گاه زهر
ز دريا به مردى بيكسو كشيد * برآمد به خشكى و هامون پديد
ستايش گرفت آفريننده را * رهاننده از بد تن بنده را
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1177
مساهمون: على اكبر دهخدا
ص١١٧٧