روزگارى كان حكيمان و سخنگويان بدند * كرد هر يكرا بشعر نغز گفتن اشتهى
اندرين ايام ما بازار هزلست و فسوس * . . . )
منوچهرى .
نظير :
رو مسخرگى پيشه كن و مطربى آموز * تا داد خود از كهتر و مهتر بستانى .
كار بوزينه نيست نجارى .
رجوع به : كار هر بافنده . . . ، شود .
كار بوسه چو آب خوردن شور بخورى بيش تشنهتر گردى .
منسوب برودكى . اشاره :
اين شور بخت دل بنمكدان لعل تو * تشنهتر است هرچه ار او بيشتر خورد .
جمال الدين عبد الرزاق .
كار بىاستاد خواهى ساختن جاهلانه جان بخواهى باختن .
مولوى .
كار بىعلم بار و بر ندهد تخم بىمغز بس ثمر ندهد .
سنائى .
همين شعر در بعض نسخ به صورت ذيل مضبوط است :
كار بىعلم كام و گر « 1 » ندهد * تخم بىمغز بار و بر ندهد .
سنائى .
كار پاكانرا قياس از خود مگير گرچه باشد در نوشتن شير شير .
( بود بقالى مر او را طوطئى * خوشنوا و سبز و گويا طوطئى
گربهاى برجست ناگه بر دكان * بهر موشى طوطيك از بيم جان
جست از صدر دكان جائى گريخت * شيشهاى روغن بادام ريخت
از سوى خانه بيامد خواجهاش * بر دكان بنشست فارغ خواجهوش
ديد پر روغن دكان و جاش چرب * بر سرش زد گشت طوطى كل ز ضرب
روزك چندى سخن كوتاه كرد * مرد بقال از ندامت آه كرد
ريش بر مىكند و ميگفت ايدريغ * كآفتاب نعمتم شد زير ميغ
دست من بشكسته بودى آن زمان * چون زدم من بر سر آن خوشزبان
بعد سه روز و سه شب حيران و زار * بر دكان بنشسته بد نوميدوار
ناگهانى جؤلقيى ميگذشت * با سرى بىمو چو پشت طاس و طشت
طوطى اندر گفت آمد در زمان * بانك بر درويش برزد كى فلان
كز چه اى كل با كلان آميختى * تو مگر از شيشه روغن ريختى
از قياسش خنده آمد خلق را * كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
. . . * . . . )
مولوى .
هامش
( 1 ) گر بمعنى مقصود و مراد است .