برآسود و بگشاد بند از ميان * بر چشمه بنهاد ببر بيان
كمند و سليحش چو بفكند نم * زره را بپوشيد شير دژم
بدانچشمه آمد كجا خفته بود * بر او ديو بد گوهر آشفته بود . . . ،
فردوسى .
كه او را زمانه برآنگونه بود * همه تنبل ديو واژونه بود .
فردوسى .
اشاره :
ديو بدگوهر ار راه ببردستت * مست آن رهبر بد گوهر وارونى .
ناصر خسرو .
كار را از راهش داخل شو .
رجوع به : ادخلوا البيوت : . . . ، شود .
كار را از كارخانه بايد آموخت .
جامع التمثيل .
كار را با كاردان بايد سپرد .
نظير : كار بكاردان سپاريد . منسوب بانوشيروان .
رجوع به : از هركسى كارى ساخته است ، شود .
كار را كه كرد ؟ آنكه تمام كرد .
نظير : كمال البر فى اتمامه . الاعمال بخواتيمها .
الاكرام بالاتمام . احميت فما اشفيت . اذا كويت فانضج .
و لم ار فى عيوب الناس شيئا * كنقص القادرين على التمام .
اشاره :
شمشير كشيدى و نكشتى * فرياد ز لطف ناتمامت .
كار زمين را ساختى به آسمان پرداختى
؟ تمثل :
بجنگ زمين سر بسر تاختى * كنون به آسمان نيز پرداختى .
فردوسى .
و رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .
كار زى كاردان رود بشتاب همچو گو كش گذر بچوگانست .
بديع الزمان .
كار سره و نيكو بدرنگ برآيد هرگز بنكوئى نرسد مرد سبكسار .
فرخى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . و رجوع به : العجلة من الشيطان ، شود .
كارش زار بودن .
مثال :
عشق را عاقبت به كار نشد * لاجرم كار عاشقان زار است .
انورى .
كار شمشير مىكند نه غلاف
طعنه بر من مزن به صورت زشت * اى تهى از فضيلت انصاف
تن بود چون غلاف و جان شمشير . . . )
از بهارستان جامى .
كار صورت سهل باشد ره بمعنى مشكل است
هركه او را ديدهاى باشد شناسد صورتى . . . )
اوحدى .
كار قلم را شمشير نكند .
رجوع به : قلم . . . ، شود .
كار عار نيست .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كار عالم زنخ است .
تمثل :