رجوع به : اول من قاس . . . ، شود .
كار پخته كردن .
تيار و بسامان كردن . مثال :
چون تيغ لعل پيكر او كار پخته كرد * طبعش همه نشاط مى لعل خام كرد .
معزى .
كار پر كرده كى بود دشوار
گفت پر كرد پادشاه اين كار . . . ، )
نظامى .
رجوع به : اگر خواهى شوى خوشنويس . . . ، ) شود .
كارت را بده بجولا .
مزاحى است كه در جواب آنكه براى نرفتن به جائى يا نكردن كارى به داشتن كار معتذر شود ، گويند .
كار تقوى دارد و دين و صلاح كه از او باشد به دو عالم فلاح .
مولوى .
كار تو جز خداى نگشايد به خدا گر ز خلق هيچ آيد .
سنائى .
كار جوهر مرد را زياد مىكند .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كار جهان بگذرد فسانه بماند نام نكو به كه در زمانه بماند .
رفيع الدين لنبانى
رجوع به : الناس احاديث ، و رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
كار جهان خداى جهان اينچنين نهاد نفع از پى گزند و نشيب از پى فراز .
ازرقى .
كار چو از دست رفت آه ندامت چه سود .
گج .
كار چو از روى عقل باشد و دانش نرم شود همچو موم آهن و فولاد .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، و رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
كار چو مشكل بود جنگ به از آشتى
با تو چو سودى نداشت صلح بجنگ آمدم . . . )
اوحدى .
كار چو بسته شود بگشايدا وز پس هر غم طرب افزايدا .
از اسرار التوحيد .
رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
كار چون راست بود مرد كجا گيرد نام
. . . از بد حادثها مردان گردند سمر . )
سنائى .
كار چون زر شدن .
پخته و بسامان و بدلخواه شدن . مثال :
آن به كه نمايم سفر اندر طلب سيم * تا كار من از سيم شود ساخته چون زر .
قاآنى .
رجوع به : مثل زر ، شود .
كار چون نگار بودن ( يا ) شدن .
بكمال منتظر رسيدن .
انديشهء برات رهى چون نداشتى * دادى به بنده وصلت و شد كار چون نگار .
مسعود سعد .
گفتم كه حالم از غم تو تاكنون تباه * ليكن ز شادى تو كنون كار چون نگار .
انورى .