كارد دستهء خود را نبرد .
از جامع التمثيل .
كارد در مملكت حسنفروشان بزر است
تيغ قطعا نكشى تا ننمايم رخ زرد . . . )
كاتبى .
كار درويش ما حضر باشد
نيم جانى كه هست پيش كشم * چون بدست من اين قدر باشد
نبود لائق نثار ولى . . . )
از العراضه .
تمثل :
نه كه هر مهرهاى گوهر باشد * كار درويش ما حضر باشد .
اوحدى .
نظير : مهمان هركه باشد در خانه هرچه باشد .
كار دست را دل مىكند .
از جامع التمثيل : نظير : دست شكسته به كار ميرود دل شكسته به كار نميرود .
كاردش بزنى خونش در نمىآيد .
نهايت خشمگين است . رجوع به : نشترش بزنى . . . شود .
كار دل است كار خشت و گل نيست .
تمثل :
فرق كن در راه معنى كار دل با كار گل * كاين كه تو مشغول آنى اى پسر كار دل است .
سنائى .
كارد مطبخ است .
به همه كارى مىخورد .
كار دل دارد .
( . . . و به صورت نظر نيست ) كيمياى سعادت . نظير : نيته المؤمن خير من عمله . حديث .
كار دنيا تمامى ندارد .
كار دنيا كه تو دشوار گرفتى بر خود گر تو بر خويشتن آسان كنى آسان گردد .
كمال الدين اسمعيل .
رجوع به : سخت مىگيرد جهان . . . ، شود .
كار دولت كند هنر نكند .
گر نگشتم به خدمت مخصوص . . . )
ظهير . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
كار ديو است ( يا ) كار ديو است و وارونه .
رجوع به : كار ديو وارونه است . شود .
كار ديو وارونه است .
چو اكوانش از دور خفته بديد * يكى باد شد تا به دو در رسيد
زمين گرد ببريد و برداشتش * ز هامون بگردون برافراشتش
غمى گشت رستم چو بيدار شد * سر پر خرد پر ز تيمار شد
ابا خويشتن گفت ديو پليد * يكى دام چونين مرا گستريد
دريغا دل و زور و اين يال من * همان زخم شمشير و كوپال من
جهانى از اين كار گردد خراب * برآيد همه كام افراسياب
بد آيد جهان را از اين كار من * چنين تيره كو كرد بازار من