كرا پشتى كند گردون چه بايد پشتى لشگر چه بايد يارى مردم كه را دولت بود ياور .
قطران .
كه را پويهء وصلت ملك باشد يكى جنبشى بايدش آسمانى زبانى سخنگوى و دستى گشاده دلى همش كينه همش مهربانى
( . . . كه ملكت شكاريست كاو را نگيرد * عقاب پرنده و شير ژيانى
دو چيز است كاو را به بند اندر آرد * يكى تيغ هندى يكى زر كانى
بشمشير بايد گرفتن مر او را * بدينار بستنش پاى ار توانى . )
دقيقى .
رجوع به : فلك مملكت كى دهد . . . ، شود .
كه را پيوند گيرد آشنائى نباشد هيچ دردى چون جدائى .
ويس و رامين .
كه را چاره بود ز آب زلالا
جهان را خدمتش آب زلال است . . . )
عنصرى .
كه را چشم دل خفت و بختش غنود اگر چشم سر باز دارد چه سود .
اسدى .
رجوع به : اگر بس بدى ديدن . . . ، شود .
كه را چهره زشت از سرشتش نكوست مكن عيب كان زشت چهرى نه زوست نكوكار با چهرهء زشت و تار فراوان به از نيكوى زشتكار .
اسدى .
رجوع به : اسب تازى اگر . . . و رجوع به : كس بود كاو را مخبر . . . ، شود .
كه را جاه و چيز و جوانيش هست بهين شادى اين جهانيش هست .
اسدى .
كه را جهل يار است يار است مارش
نيارم كه يارم بود جاهل ايرا . . . )
ناصر خسرو .
كه را خرما نسازد خار سازد كه را منبر نسازد دار سازد .
ويس و رامين .
رجوع به : بدى سازد كرا . . . ، شود .
كه را خواسته كارش آراسته است
همه شادى آنراست كش خواسته است . . . )
اسدى .
رجوع به : از تو حركت . . . و رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
كه را داد چيزى كز او باز نستد كه را برگرفت او كه نفكند بازش .
ناصر خسرو .
كرا داد خواهد خداوند گنج نبايد كشيدن بسى درد و رنج .
فردوسى . ى .
كه را دادى كه نماند .
وقتى سلطان طمغاج خان در سمرقند قصرى بنا كرد و مدتى دراز در آن كرد و آن عمارت را بوجهى مىپرداخت كه مثل آن كس نشان نداده است و همه روز بر سر آن بنا ايستاده بود روزى بر سر عمارت ايستاده بود روستائى قصه رفع كرد و داد خواست پادشاه حال ملالتى داشت قصهء آن روستائى بيرون انداخت روستائى بار ديگر قصه در هوا كرد