تازد * سعدى افتادهايست آزاده . . . )
سعدى .
كس نيايد به زير سايهء بوم ور هماى از جهان شود معدوم .
سعدى .
كس نى سوار ديد كه باشد مصاف دار وزنى ستور ديد كه در ره غبار كرد .
خاقانى .
كسى آتش تيز كى كرد بند
اگر بند خواهى ز من بيگزند . . . )
فردوسى .
كسى آمد كش از خواب بيدار كند .
( يعقوب [ ابن ليث ] . . . رسولى بنزد محمد بن طاهر فرستاد . چون رسول يعقوب بيامد و بار خواست ، حاجب محمد گفت ، بار نيست كه امير خفته است . رسول گفت . . . ) زين الاخبار .
كسى از حيز سرگذشت نخواست .
آن شنيدى كه ابلهى برخاست * سرگذشتى ز حيزى اندر خواست
كه بگو سرگذشتى اى به همان * گفت رورو زنخ مزن هله هان . . .
حيز را كون گذشت آيد راست . )
سنائى .
كسى باد دستى ز رادى نگفت
به نيكوئى آكن چو گنج آكنى * بدانش پراكن چو بپراكنى
از آن كش روان با خرد بود جفت . . . )
اسدى . رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
كسى باشد از بخت فيروز شاد كه باشد هميشه دلش پر ز داد .
فردوسى .
كسى بحيلت و جهد از سرشت خويش نگشت
. . . مرا سرشت چنين كرد ايزد علام . )
فرخى .
كسى به خانه در آتش فروخت نتواند چنان كه بر نشود دود او سوى برزن
( كسى كه از تو نهان كينه دارد اندر دل * دلش بطاعت تو شرزه گردد و توسن
نهان نماند زيرا كه كينهء تو بلاست * بلا نهان نتوان داشتن بحيله و فن . . . )
عنصرى .
كسى بر خيره جز گردون گردان نشد با پروريدهء خويش دشمن .
پروين .
كسى بر گردن خر در نبندد
خرد بر مدح نااهلان بخندد . . . )
ناصر خسرو .
كسى بوى وفا نشنيد ز ابناى لئام
زادهء خار است گل زان نيستش بوى وفا خود . . . )
سلمان ساوجى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
كسى بهشت نگويد ببوستان ماند
كدام باغ بديدار دوستان ماند . . . )
سعدى .
مشبه به بايد از مشبه اقوى باشد .