كسى بىبهانه بگيتى نمرد
. . . بمرد آنكه نام بزرگى نبرد . )
فردوسى .
كسى بيهده جنگ هرگز نجست
بهبينند باز آرمش تندرست ؟ . . . )
فردوسى .
كسى جو نكاشت كه گندم درو كرد .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
كسى چشم دل را بسوزن ندوخت
دو گيتى برستم نخواهم فروخت . . . )
فردوسى .
نظير : بگو مبين چشم مىبندم بگو مشنو پنبه به گوش مىنهم بگو مدان نمىتوانم .
كسى چه عيب كند مشك را بغمازى
مرا به گفتن بسيار عيب نتوان كرد . . . )
ظهير .
كسى خستهء مهر دلبر بود كه او از زر و زور لاغر بود
( هر آنكس كه شد كامران در جهان * پرستش كنندش كهان و مهان . )
فردوسى .
كسى دارد از علم عالم فراغ كه او چون قلم خورد دود چراغ
( بكان كندن آيد زر از كان تنگ * و زين كان بجان كندن آيد بچنگ . . . )
امير خسرو .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
كسى دشمن خويشتن پرورد بگيتى درون نام بد گسترد .
فردوسى .
كسى دعا مىكند زنش نميرد كه خواهرزن نداشته باشد .
غالبا خواهر به شوهر خواهر خود شوى كند .
كسى را بگور كسى نميگذارند .
نظير :
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش * كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت .
حافظ .
كسى را پاسبان باشد كه در خوان باشدش كالا
دلى را معرفت باشد كه در جان باشدش ايمان . . . )
فخر الدين مطرزى .
كسى را جهانبان ز بن نافريد كه از پيش روزى نكردش پديد ترا داد و آنكس كه پيوند تست دهد نيز آن را كه فرزند تست .
اسدى .
رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .
كسى را در اين بزم ساغر دهند كه داروى بيهوشيش در دهند .
سعدى .
رجوع به : آن را كه خبر شد . . . ، شود .
كسى را در غريبى دل شكيباست كه در خانه نباشد كار او راست .
ويس و رامين .
كسى را دهد تخت شاهى خداى كه با فر و برز است و باهوش و راى .
فردوسى .
كسى را ز تركان نباشد خرد كز انديشهء خويش رامش برد .
فردوسى .
رجوع به : اترك التروك . . . ، شود .
كسى را ز دانش نديديم رنج
ز شاهان داننده يابيد گنج . . . )
فردوسى .