بو حنيفهء اسكافى . رجوع به : از تو حركت . . . ، و رجوع به : افحسبتم . . . ، شود .
مرد هنرمند كش خرد نبود يار باشد چون ديدهاى كه باشد ارمد .
( مرد هنرمند كش نباشد گوهر * باشد چون منظرى قواعد او رد . . . )
منوچهرى .
مرده نشود زنده زنده « 1 » بستودان شد آئين جهان چونين تا گردون گردان شد .
منسوب برودكى .
مرده و آنگه بطبيب آمده !
در نظر خويش غريب آمده . . . )
خواجو .
مرده و مرد را ز مرگ چه باك .
جز دو رنگى نشد ز مرد هلاك . . . )
سنائى . نظير :
چون مردن تو مردن يكبارگى است * يك بار بمير اين چه بيچارگيست
خونى و نجاستى و مشتى رگ و پوست * انگار نبود اين چه غمخوارگيست . )
خيام .
مرده هرچند عزيز است نگه نتوان داشت .
دل چو افسرده شد از سينه برون بايد كرد . . . )
از جامع التمثيل . نظير :
ز آنكه عشق مردگان پاينده نيست * چونكه مرده سوى ما آينده نيست
عشق زنده در روان و در بصر * هر دمى باشد ز غنچه تازهتر .
مولوى .
مردى بايد كه قدر مردى داند .
از جامع التمثيل . نظير : قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى .
مردى بچهل سال مرد گردد و از صد يكى شايسته آيد .
غزالى . از نصيحة الملوك
مرديت بيازما و آنگه زن كن
. . . دختر منشان به خانه و شيون كن . )
سعدى . نظير :
كلند از نمدگى كند كان سنگ .
فردوسى .
تو را كه دست بلرزد گهر چه دانى سفت .
سعدى .
مردى را به دار ميبردند زن ميگفت در بازگشتن يك شليتهء گلى براى من بخر .
مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان .
دامن درست بدست آر و ز دشمن بگسل . . . )
حافظ
مرد يزدان گر نباشى جفت اهريمن مباش .
گرد پاكى گر نگردى گرد خاكى هم مگرد . . . )
سنائى
مردى ز مردان نشايد نهفت .
بخنديد رستم بآواز گفت * كه . . . )
فردوسى .
مردى كه نان ندارد ، يك گز زبان ندارد .
مردى كه هيچ جامه ندارد باتفاق بهتر ز جامهاى كه در او هيچ مرد نيست .
سعدى
مردى گردى چو گرد مردى گردى .
خواهى كه در اينزمانه فردى گردى * وندر ره دين صاحب دردى گردى
روزان و شبان بگرد مردان ميگرد . . . )
خواجه عبد اللّه انصارى .
نظير :
چون درفتد اين عنان بدستت * در هيچ ركاب نادويده .
اوحدى .
هامش
( 1 ) شايد ، مرده ( ؟ )