تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1526

مساهمون:

ص١٥٢٦
نظير :
بسا فالى كه از بازيچه برخاست * چو اختر ميگذشت آن فال شد راست .
نظامى .
مرغ است هم آن طوطى و هم جغد و ليكن اين از در قصر آمد و آن از در ويران
( . . . هرچند كه قرطه بود و هر دو بيكجاى * از دامن برتر بود اى پير گريبان . )
ناصر خسرو .

مرغ اين انجير نيست .

تمثل :
برو كه فكرت تو نيست مرد اين دعوى * برو كه خاطر تو نيست مرغ اين انجير .
انورى . نظير : مرد اين ميدان نيست . مرغى كه انجير مىخورد نوكش كج است . طعمهء هر مرغكى انجير نيست . مولوى .

مرغ با هيبت سيمرغ كجا دارد پاى .

او چو سيمرغ است آرى و شهان جمله چو مرغ . . . )
فرخى
مرغ بريان به چشم مردم سير كمتر از برگ تره بر خوان است و آنكه را دستگاه و قدرت نيست شلغم پخته مرغ بريان است . سعدى . رجوع به : آدم گرسنه سنگ را . . . ، شود .

مرغ بمرغ توان گرفتن .

يعقوب بن ليث . از تاريخ سيستان .

مرغ بيوقت خوان را سر برند .

تمثل :
مرغ بيوقتى سرت بايد بريد * عذر احمق را نمىبايد شنيد .
مولوى
زبان تيغ داند كرد تفسير * سقط بانگ خروس بيگهى را .
اثير اخسيكتى .
ندانى كه چون مرغ بيوقت خواند * بجاى پر افشاندن سر فشاند .
نظامى .
جبر گفتن در ميان رهزنان * مرغ بىهنگام كى يابد امان .
مولوى .
ديو گويد بنگريد اين خام را * سر بريد اين مرغ بىهنگام را .
مولوى .
او خروس آسمان بوده ز پيش * نعره‌هاى او همه در وقت خويش .
مولوى .
مرغ بىهنگامى اى بدبخت رو * ترك ما گو خون ما اندر مشو .
مولوى .
چون شمع صبحگاهى و چون مرغ بيگهى * الا سزاى كشتن و گردن زدن نيند .
خاقانى .
مرغ بىهنگام شد آن چشم او * از نتيجهء كبر او و خشم او سر بريدن واجب آمد مرغ را * كو به غير وقت جنباند درا .
مولوى
مرغ پر نارسته چون پران شود لقمهء هر گربهء دران شود
( . . . چون برآرد پر بپرد او به خود * بىتكلف بىصفير نيك و بد . )
مولوى .

مرغ پند را تلخ آمد آواز .

نظامى بر سر افسانه شو باز * كه . . . )
نظامى . رجوع به : الحق مر ، شود .