نظير :
قبول حق بود رد خلايق . * آنچه بر تن قبول بر جان رد .
سنائى . و رجوع به : از پى رد و قبول عامه . . . ، شود .
مرده آنست كه نامش بنكوئى نبرند .
سعديا مرد نكونام نميرد هرگز . . . )
سعدى .
مرده از جوع به كه زنده به قرض
هرچه دارى به قرض ده بالفرض . . . * گر شود مرد ره بچاه دچار
به كه گردد به قرض خواه دچار . )
مكتبى .
رجوع به : اندر جهان تهىتر از آن . . . ، شود .
مرده از نيشتر كجا نالد .
رجوع به : مثل بعد شود .
مرده از نيشتر مترسانش .
از ملامت چه غم خورد سعدى . . . )
سعدى . نظير :
برآرد گرچه نشتر تيز فصاد * ز مرده كى جهاند خون ز قيفال .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى
الشاة المذبوحة لا تألم بالسلخ . مرده دلآزرده نگردد ز كوب . ناصر خسرو . مرده از نيشتر كجا نالد .
مرده باز نيايد .
ابو الفضل بيهقى . نظير :
شو تا قيامت ايدر زارى كن * كى رفته را بزارى باز آرى .
رودكى .
مرده بهتر به تابكام عدو زيسته .
تمثل :
بگذر ز شر اگر نبود خيرى * نارسته به ز خار بود رسته
نشنودى آن مثل كه زند عامه * مردن به از بكام عدود زسته .
ناصر خسرو .
نظير :
بر آن زندگانى ببايست ريست * كه بر كام بدخواه بايست زيست .
مرحوم اديب .
مرده بهتر كه زنده و مغبون .
در سخاوت چنان كه خواهى ده * ليكن اندر معاملت بسته
ستد و داد را مباش زبون . . . )
سنائى .
مرده دلآزرده نگردد ز كوب .
ميوهء نوباوه نترسد ز چوب . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : مرده از نيشتر . . . ، شود .
مرده را كه به حال خود گذارى كفن خويش بيالايد .
رجوع به : از بند گيرد بد انديش . . . ، شود .
مرده ريك با مرده ميرد .
نظير : رجوع به : مال مرده . . . ، شود .
مرده سخن نگويد .
رجوع به : از مرده حديث نيايد . . . ، شود .
مردهشوى را ببهشت و جهنم كار نيست .
رجوع به : فقرهء بعد شود .
مردهشوى ضامن بهشت و جهنم نيست .
مردهء مرا هيچكس چون من نگريد .
از نفايس الفنون . رجوع به : كس نخارد . . . ، شود .
مرد هنرپيشه خود نباشد ساكن كز پى كارى شده است گردون گردان .