مرغ جائى رود كه چينه بود نه به جائى رود كه چى نه بود .
سعدى .
رجوع به : اين دغل دوستان . . . ، شود .
مرغ خانگى دانهاى درخورد پس گوهر بزاد .
آن مثل خواندى كه . . . ) ( ؟ )
خاقانى .
مرغ خانه اشتريرا بىخرد رسم مهمانش به خانه مىبرد چون بخانهء مرغ ، اشتر پا نهاد خانه ويران گشت و سقف اندر فتاد .
مولوى .
مرغ دانا قفسشكن باشد .
عشق بىچار ميخ تن باشد . . . )
سنائى .
نظير :
مرد گرد نهاد خود نتند * شير صندوق خويش خود شكند .
سنائى .
مرغ در قفس ايمن بود ز چنگل باز
ز تنگناى قناعت قدم منه بيرون * كه . . . )
عمعق .
مرغ در هوايش پر مىافكند
تمثل :
رفته از پيش او و پيش گرفتم * راهى سخت و سياه چون دل كافر
راهى چون پشته پشته سنگ و در آن راه * سينهء بازان بنعل گشته مصور
بنهد اندر زمينش شير همى چنگ * بفكند اندر هواش مرغ همى پر .
مسعود سعد سلمان .
مرغ دل .
ترسنده . مثال : سر حسنك از ما پنهان آورده بودند و بداشته در طبقى با مكبه پس گفت نوباوه آوردهاند از آن بخوريم همگان گفتند خوريم گفت بياريد آن طبق بياوردند سر حسنك را ديديم همگى متحير بشديم و من از حال بشدم . . . گفت اى ابو الحسن تو مردى مرغ دلى سر دشمنان چنين بايد . ابو الفضل بيهقى .
اندر آن صف كه زور دارد سود * مرد را مرغ دل نبايد بود .
سنائى .
هواى لطف تو از بهر صيد مرغ دلان * ز دامگاه رجا دانهء گمان برداشت .
سيف اسفرنك .
بستهء دوام تواند مرغ دلان روز و شب * تا نكشى چون شوند از قفس غم رها
سيف اسفرنك .
باز چترت چون بخسبد دشمنت آن مرغ دل * همچو مرغ نيم بسمل حالى افتد در طپش .
كمال اسمعيل
بر مرغ دلان چرا زنى سنگ جفا * اى تو ز كمان گروهه دل سنگينتر .
كمال اسمعيل .
كسى كش دل مرغ اندر كنار * بدام اندر افتاده به مرغوار .
مرحوم اديب .
نظير : اشتردل . گاودل . بزدل . آهودل . بددل . كبكزهره . گاوزهره . كلنگدل .
مرغ دل از آشيانى ديگر است عقل و جان را سوى او آهنگ نيست .
عطار .
مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده دم آن مرغ از سر او به .
سنائى .
نظير :
بر سر بارو يكى مرغى نشست * از سر و دمش كدامين بهتر است
گفت اگر رويش به شهر و دم بده * روى او از دم او ميدان تو به