رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود .
مرد كه تنبانش دو تا شد فكر زن نو ميافتد .
مرد كه در كار نباشد جسور دور بود از همه لذات دور .
ايرج ميرزا .
نظير :
من راقب الناس مات هما * و فاز باللذة الجسور
مرد كه فردوس ديد كى نگرد خاكدان
. . . و آنكه به دريا رسيد كى طلبد پارگين . )
خاقانى .
مردگان دانند قدر عمر و بس .
تو چه دانى قدر عمر اى هيچكس . . . )
عطار .
مرد گردد هركه از دل خدمت مردى كند .
خادم پير مغان شو كاتبى چون عاقبت . . . )
كاتبى .
مرد كى كفر و زندگى دين است هرچه گفتند مغز آن اين است .
سنائى .
مردم آن است كه دين است و هنر جامهء او نه يكى بيهنر و فضل كه ديباش قباست .
ناصر خسرو .
رجوع به : اندر جهان بيهنرى . . . ، شود .
مردمان را به چشم وقت نگر .
نظير :
گر كهان مه شدند خاقانى * تو در ايشان بمنكرى منگر
كهترى را كه مهترى يابد * هم بدان چشم كهترى منگر
خرد شاخى كه شد درخت بزرگ * در بزرگيش سرسرى منگر
هر ذليلى كه حق عزيز كند * آن عزيزيش اين سرى منگر
گاو را چون خدا ببانگ آرد * عمل دست سامرى منگر .
خاقانى .
مردمانرا خرد و راى بدان داد خداى تا بدانند بد از نيك و سرود از قرآن .
فرخى .
مردم آن را دان كز او آزاده را آزار نيست .
مردمى ورز و هرگز آزار آزاده مجوى . . . )
ناصر خسرو .
مردمان زير اين حديقهء سبز يا سخن گشته يا در اين سخنند .
مجير بيلقانى .
رجوع به : الناس احاديث ، شود .
مردم از علم شود عالم نز جامه و لاف جاهل از كسوت و لاف افسر كيهان نشود .
سنائى .
مردم از گفتن نبيند جز زيان .
دانش اندر دل بود نى در زبان . . . )
امير حسينى ساداة .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .