تعبير رؤياى سقا و گلگر و حمال مال است .
مرد صورت مرد دورانديش نيست .
صورتت چون خلط و خونى بيش نيست . . . )
عطار .
مرد صوفى تصلفى نبود خود تصوف تكلفى نبود
( . . . صوفى آنست كز تمنى و خواست * گشت بيزار يكره و برخاست . )
سنائى .
مرد طباخ نعمت بسيار .
سنائى . تعبير رؤياى طباخ بنعمت بسيار رسيدن باشد .
مرد غرقه گشته چون خسبد بگو
.
خفته در مسجد خود او را خواب كو . . . )
مولوى .
مرد فرزانه كز بلا ترسد عجب ار فكر او خطا نبود ز آنكه اين حال از دو بيرون نيست يا قضا هست يا قضا نبود گر قضا هست جهد نيست مفيد ور قضا نيست خود بلا نبود .
ابن يمين .
اقتباس از :
اى يومى من الموت افر * يوم ما قدر ام يوم قدر
يوم ما قدر لم اخشى الردى * و اذا قدر لم يغن الحذر .
منسوب به : على عليه السلام .
رجوع به : اجل نامده قوى زره است ، شود .
مرد كارى و زن كارى تا بگردد روزگارى .
مرد كريم هم خطا هم عطا كند فرموش .
اى خداوند بنده خاقانى * عذرخواه است عذر او بنيوش
آنچه خود ميكنى ز فضل مگوى * و آنچه او مىكند ز جرم بپوش
هر دو فرموش كن * كه . . . )
خاقانى .
مرد كشتى چه مرد در باشد .
بندهء عشق جان حر باشد . . . * سر كشتى آرزوت ببر
قعر درياست جاى طالب در * طالب در وآنگهى كشتى
در نيابى نيت به اين زشتى * عزم خشكى بر اسب و بر خر كن
چون به دريا رسى قدم سر كن * مرد در جوى را به دريا بار
جان و سردان هميشه پاىافزار * در چنين جوى ورنه پيش دكان
تو و خر مهرهاى و تائى نان . )
سنائى .
رجوع به : نازپرورد تنعم . . . ، شود .
مرد كشد رنج آز از جهت آرزو طفل برد درد گوش از قبل گوشوار .
خاقانى .
مرد كم گوينده را مغزيست زفت قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت .
مولوى .
مرد كورانه گهر باشد و نه نير هنر حيلت اوست خموشى چو تهيدست غنيم .
بو حنيفهء اسكافى .