مرد را شرم سرخ روى كند خلق را خوب خلق و خوى كند
( هركه او از گذشته ياد كند * با دل خود بشرم داد كند
شرم دل را شكسته دارد تن * شرم بستاندت ز ما و ز من
شرم با خود ترا بجنگ آرد * شرم رويت بنام و ننگ آرد
هركه را كرد شرم از او دورى * به درد پردههاى مستورى
شرم باشد بلاف نگرائى * بحديث گزاف نگرائى . . .
يافت عثمان ز شرم ايمان زين * كاتب وحى گشت و ذو النورين . )
اوحدى .
رجوع به : الحياء من الايمان ، شود .
مرد را عقل راىزن باشد سغبهء فالگوى زن باشد .
سنائى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
مرد را كار و كار را مردان .
چيست بهتر در اين جهان جهان . . . )
سنائى . رجوع به :
از هركسى كارى . . . ، شود .
مرد را كو ز رزم بيمايه است دامن خيمه بهترين پايه است .
سنائى .
مرد را گلشن است سايهء تيغ
. . . ورنه گيرد چو حيز راه گريغ . )
سنائى .
مرد را نام نكو به ز هزاران پسر است .
گر پسر نيست ترا نام نكو هست ترا . . . )
معزى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
مرد راه نينديشد از نشيب و فراز .
ز مشكلات طريقت عنان مناب ايدل * كه . . . )
حافظ .
رجوع به : از خطر خيزد خطر . . . ، شود .
مرد را يار عزم و هنر و بس .
نان ز خود خواستى نز دگر كس . . . )
بديع الزمان .
مرد رهى دامن مردى بگير زندهدلى در ره مردى بمير
( . . . هر چه بدان نور بصر يافتند * از نظر اهل نظر يافتند . )
خواجو .
رجوع به : به مردى گردى . . . ، شود .
مرد سركش ز هنرها عاريست پشت خم خاصيت پرباريست شاخ بىميوه كشد سر بقيام شاخ پرميوه شود خم بسلام .
جامى .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
مرد سر ميدهد سر نميدهد .
رجوع به : آن شنيدى كه گفت دمسازى . . . ، شود .
مرد سفلى دشمن بالا بزد مشترى هر دكان پيدا بود .
مولوى .
مرد سقا و گلگر و حمال هر سه و انرا دليل دان بر مال .
سنائى .